﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ویولن زن روی بام</title>
    <description>violistonroof's description</description>
    <link>http://violistonroof.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Ati</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 17:25:56 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تپق..</title>
      <description>&lt;p&gt;پشت دریک اطلاعیه چسبانده اند:اتاق اساتید به طبقه بالا انتقال یافت. کهیر می زنم بلافاصله.هم ازاین کلمه غلط وغلط انداز اساتید وهم اینکه بیست تاپله دیگر مانده تایک اتاق گرم و کثیف که ساعت دیواری اش همیشه خدا روی شش وبیست وپنج دقیقه یک کلام ایستاده و بیدی نیست که ازباد زمان بلرزد. چای کهنه دم تازه جوش توی قوری بندزده و قندان پراز حبه قندهای ریززرد که معلوم نیست باکدام دست کبره بسته حمام ندیده ای "دست وپا شده اند برای اساتید اعظم. روزنامه دوهفته قبل روی میز پخش وپلاست.تیتر درشت صفحه اولش "کشف میدانهای جدید نفت وگاز در.....می توانم دراین لحظه آدم بکشم. سخت تشنه ام ...زیرمیز کفشهای خاک گرفته همکارجوانم که ریاضی راخوب درس می دهد &amp;nbsp;بادهان باز تلخند می زند.... باهمه آدمها ووسائل این اتاق لب دریا هستم وهمه چیز را می شورم .می شورم.می شورم...دورمی شوم .دورمی شوم.خیلی خیلی دور. یک جای دیگر.یک جای خنک ..آن سوی مرزها..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ظهر است. توخیال کن ظهرتابستان. اینجا یک موسسه غیرانتفاعی دولتی ست درمرکزاستان. کلاسهای شان پنکه سقفی دارد .یادگار عهد عتیق. لق می زندبالای سرمان .می چرخد وباهوای شرجی اینجا لاس می زند. تشنه ام. می خندند بچه ها...به جای کلمه تجهیزات " گفته ام:آب...پسرک شیرین من تند می دود بیرون. با دوتا لیوان یک بارمصرف و یک بطری کوچک آب معدنی خنک زود برمی گردد. نفس نفس می زند. کاش می شد پیشانی جوانش را ببوسم....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/264</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9457234/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9457234</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 17:25:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ژلوفن..</title>
      <description>&lt;p&gt;یک دانه ژلوفن ناقابل انداخته ام بالاو دارم به خطائی که درخلقت ما رخ داده فکرمی کنم .چه می شد اگر یک کمی ازمحتویات ژلوفن یاهر فن دیگری خودبه خود درخون ما ساری وجاری بود؟ شرط می بندم که اگربود "دنیاجای بهتری می شد. آدمیزاد خوب است همیشه یک کمی شنگول باشد .این جوری می تواندخودش را دوست داشته باشد و گاهی حتی می تواند دست ازسرخودش بردارد. می تواند ویران نشود وقتی که سرراست ترین حرف هایش را باورنمی کنند و زل می زنند توی چشم آدم که جاپای دروغ را پیدا کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک لیست بلندبالائی دارم از آدمهای نازنینی که درسشان را خوانده اند ولی بیکارند.گاهی می شودکه برایشان جائی راپیدا کنم اما "کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما" هرروز این لیست ته کیفم بالا بلندترمی شود. همه جابامن است .توی کیفم وتوی سرم. امروز یکی شان رادیدم ومهمانش شدم که برساندم به خانه.مسافرکشی می کند.گفت که دلم نمی خواست مرااین جوری ببینید ولی حالا که دیگردیدید .مهم نیست. شماهم که کاری نکردید برای من..هنوز ژلوفن نخورده بودم. گوشهایم زیرمقنعه داغ شدند. یک خطائی رخ داده است درخلقت ما. خیلی خشک خشک خلق شده ایم.این جوری آدم دیگرنمی تواند .یعنی ازیک سنی به بعد دیگر نمی تواند. باز جوانی اگر بود "می شد .جوانی خوب چیزی است .فریب های خودش رادارد. هنوز آدمیزاد زور می زند که خیر سرش آباد کند.درست کند. بعد که می رسد ته خط "یک جورهائی بور می شود.-همان خیط سابق خودمان- خرفهم می شودکه : برو بخواب بابا........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرداشب مهمان زوج جوانی هستیم که دوازده سال پیش ازدواج کرده اند .به فاصله یک نیمکت ازهم می نشستند وبرای هم شاخ وشانه می کشیدند سردرس ومشق .اوضاع کارو بارشان خوب است . روکش زندگی شان دل همه را می برد. دوازده سال پیش که بی تاب هم بودند.اما این روزها..به گمانم یک چیزی "یک چیزخیلی خیلی مهمی "آن وسط ها گم شده باشد.بچه را نمی گویم .دارند. کار وخانه وماشین و...دارند. اما یک چیزی کم است آن وسط. چیزی پریده است.مثل اثر معجزه آسای ژلوفنی که خورده بودم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/262</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9412017/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9412017</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 17:51:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خسی درمیقات...*</title>
      <description>&lt;p&gt;می دانم چشمت که به خانه اش بیفتد" گریبانت ترمی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برادرکم " باران گیلان را می بری به خانه خدا یاشرح رنج وعاشقی هزارساله ات را؟ خوش به حال او که تاب می خورد درنگاه عاشق تو. که میزبان تو است. که هرگوشه خانه اش رانشان تو می دهد فردا .می دانم " ازآنجا که توراخوب می شناسم ونه او را ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: برای میزبانت "ازخودت "ازسردرد کهنه سی ساله ات چیزی بگو.گفتم:گله کن. می دانم که دردلت به من خندیدی." لاف عشق وگله ازیار زهی لاف گزاف"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر راکه بوسیدی برای خداحافظی "سختت شد. خیلی سختت شد.می دانم. آهندلی کردم.تورابوسیدم وزارنزدم.ازگریبانت بوی خوشی نشست درجانم.تنددویدی بیرون وسیگارت را آتش زدی. صدایت زدم...بهش بگو! آتیه گفت: برای همه چیز متشکرم. دم شما گرم...تلخ خندیدی..درپیچ کوچه گم شدی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;" عنوان: کتاب سفرنامه حج ازجلال آل احمد"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/260</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9383688/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9383688</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 16:25:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot; یوتاب&amp;quot;</title>
      <description>&lt;p&gt;گفت:اسمش رو گذاشتم "یوتاب"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم:یوتاب؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: به معنی درخشنده و بی مانند..نام یکی ازسرداران زن ایرانی.خواهر"آریو برزن" سردار شجاع ایران درارتش شاهنشاهی داریوش سوم که دربرابر سپاه اسکندر جنگید..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم:چه اسم زیبائی برای یک دختر ایرانی! وخجالت کشیدم که تاحالا حتی یه بارهم این اسم رو نشنیده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت:یک ماه تمام برای گرفتن شناسنامه ش دوندگی کردم.بااین اسم مشکل داشتند.گفتند:نمی شه. گفتم:بایدبشه. به همه جای دنیانامه می نویسم وشکایت می کنم ازدستتون. نمی دونم چی شد که کوتاه اومدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم:باور می کنم ویاد گردنکشی های معروفش در دانشگاه افتادم که به دردسرش می انداخت همیشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: دلم می خواد یه کاری براتون انجام بدم. خودتون بگین چه کاری باشه که بیشتردوست داشته باشین.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: یه روز که می خوای حمومش کنی منو خبرکن که بیام خونه تون واجازه بده که خودم حمومش کنم. این کارروخیلی دوست دارم._ جدی نگفتم . روی این کاررو ندارم اصلاَ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: یه روزسختی درحق من مادری کردید. حالا می خوام بگم که یوتاب رونوه خودتون بدونین. هروقت که بخواهید..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بچه هارو نرم وآرووم حموم می کنم...تمام راه را تا خانه لبخند می زدم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/259</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9323279/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9323279</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 17:14:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صدتومن بده که پسرت یه شب هم بیرون نخوابه...</title>
      <description>&lt;p&gt;دکترمیم گفت:اولین باری که یه امریکائی نره خربا اون موتوسیکلت گنده ش اومد درخونه مون و خواست که بادخترم بره سینما"به خانم گفتم:دیگه کم کم جمع کن برگردیم ایران!بعدازسی سال..بعله خانوم ..من نمی تونستم تحمل کنم.می دونین؟من خودم ختم همه مادر..روزگارم...پسره قلچماق عوضی اونجاواساده بروبرنیگام می کنه ومی پرسه :آیلر آماده س.؟قراره بریم سینما...بهش گفتم بره ردکارش تاپلیس خبرنکردم.همین.بعدش به خانم گفتم :دیگه وقتشه برگردیم ایران.اینجااراین خبرانیست خداروشکر! این شدکه پسرهاروهمونجاگذاشتیم "دارن موسیقی می خونن.دختره روورداشتیم وبرگشتیم اینجا.واسه پسرها که طوری نیست .نگران نیستم.این ضرب المثل هست که میگه:صدتومن بده که پسرت یه شب هم بیرون نخوابه.این غلطه.به جای پسربایدبنویسن دختر..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرست وسط سالهای جنگ باعراق بودیم .معلق میان وضعیت قرمزووضعیت سفید.تهران بوی کافورمی داد اماازنفس های دکترمیم بوی توتون خوب وشکلات خارجی می پیچیدتوی اتاق.مانده بودیم معطل که دکترمیم رامثل قهرمان فیلمهای هندی دوست داشته باشیم یانه...امابه گمانم دوستش داشتیم.چون که مثل خودماگیرکرده بود توی یک وضعیت بلاتکلیفی...یک جورهائی نمی توانست تکلیف خودش رابااین جریان ناموس وبی ناموسی یک سره کند.البته یک روزی که سردماغ بود برای مان گفت که خودش جوانی بسیارسرشاری راتجربه کرده اما صدهزارمرتبه شکرکه همه دوست دخترهای سابقش خارجی بوده اند.وخارجی که حساب نیست .هست؟واینکه نهایتاً با یک دخترایرانی پدرمادردار ازدواج کرده ودقیقاًسه تابچه به ثبت رسانده که باسندبرابراست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ که تمام شد من برگشتم به ولایت خودمان ونشدکه هرروزقصه های شیرین دکترمیم راگوش کنم وچقدرحیف شد.دکترمیم فهمید باصدتومان که هیچ "باصددلارهم نمی تواندهمه شبهای خداآیلرعزیزش رادرخانه بخواباند ونهایت کاری که ازدستش برمی آیدشایداین باشد که کفش های گشادتری بپوشدتامیخچه ها بیشترازاین آزارش ندهند ویک کاردیگری هم هست که اینجامی تواندبکند.اینکه هرروز برودشرکت .وتوی همان اتاق برای همکارانش اندرفوایدناموس وناموس پرستی قصه بگوید وبقیه راموعظه کندکه مواظب نوامیس خودشان باشند.سفت وسخت که ازدستشان چیزی لیزنخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیلرراچندوقت پیش درفیس بوک پیداکردم وودکترمیم راهم که مثل من پیرشده.خیلی دلم خواست که برایش بنویسم :دکترجان !راستی! چرافقط شبهاحساب است درفسق وفجور؟روزها شیطان می رودبهشت؟؟ ویک سوال دیگر...رطب خورده منع رطب چون کند؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/257</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9296089/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9296089</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 19:24:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهین...</title>
      <description>&lt;p&gt;یاردبیرستانی من رفت...رفیق چهل ساله ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(ویولن زن روی بام) فیلمی که بااو دیده بودم"سه بار دریک روز...آنجائی که مردی می رقصید ومی گفت:اعتقادات...اعتقادات..آنجا راخیلی دوست داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما آن روزهاوقت زیادی داشتیم .پول کمی " ودریغ ازیک سرسوزن عقل..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن راکه زیادداشتیم تندتندخرجش کردیم.آن راکه کم داشتیم هرگز نیافتیم وهنوزدریغ ازیک سرسوزن عقل...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنوان این وبلاگ "یادگارروزهای خوشی است که باهم داشتیم.نداربودیم باهم .می دانی نداریعنی چه؟مهین می دانست....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاردبیرستانی من رفت....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/255</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9249389/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9249389</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 16:40:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آه ای فضای مجازی!! اگر تونبودی...</title>
      <description>&lt;p&gt;صبح روزپنج شنبه"17فروردین 91"ساعت8:30&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوای بهاری محشری ست.چیزی حدود45 نفر گوش تاگوش نشسته اند.دارم برایشان می گویم که اگرپیمانکار برنده مناقصه شوداما حاضربه عقدقراردادباکارفرمانباشد"چه خاکی به سرش می شود.بچه هادارندتندتند نوت برمی دارند.عادت به خواندن کتاب ندارند.کاری نمی شودکرد.عادت گاهی درداست .گاهی هم درمان...به سرم می زندکه برایشان بگویم :بچه هاامروز " روزتولدمن است.اصلاًبی خیال درس امروز.برویم باهم یک قهوه ای چیزی بخوریم.دارم سبک سنگین می کنم باخودم که تلفن همراه زنگ می خورد.-بله من نمی توانم تلفن راخاموش نگه دارم"هرلحظه ممکن است احضارشوم.- صفحه تلفن رانگاه می کنم .مریم است.پرستار شب پدرومادرم. می گویدکه شیفت کارش تمام شده اماپرستار روزکارهنوزنیامده .خواهش می کنم که یک ساعت صبرکندتاببینم چه گلی به سربگیرم.باشرکت خدماتی تماس می گیرم ویک جوری موضوع راحل وفصل می کنم.برمی گردم سرکلاس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 10صبح است .کلاس دوم شروع می شود.مشغول حل تمرین هستم.ماژیک مخصوص وایت بردقلابی ست.بوی تندزننده ای نشسته ته حلقم.دوباره این تلفن لعنتی زنگ می زند. صفحه رانگا ه می کنم وقلبم جاکن می شود. برادریکی اربهترین دوستان دوره دبیرستانم است که زنگ می زند.به جای سلام زارمی زند.دوستم سخت بیماراست .یکسالی می شودکه سکته مغزی زده وحالا تازه فهمیده اندکه سرطان خون هم دارد.برادرش زارمی زند:اگه میشه خودت روبرسون "&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت11صبح است.بیمارستان رازی هستم .یک بیمارستان دولتی مثلاً جنرال درمرکزاستان.اوضاع اینجارانمی توانم وصف کنم. خودشان می گویند:بیمارستان صحرائی.حتی جابرای ایستادن من نیست.صحرای محشردقیقاًباید چنین جائی باشد.آی .سی.یو. جاندارد.دوست من گوشه یک راهرو روی تخت افتاده" تب شدیدی دارد.هذیان می گوید.دقیقاً به ده نفرزنگ می زنم تایک جائی رادربیمارستان خصوصی گلسارپیداکنم. به من قول می دهندکه تانیمه شب یک تخت خالی پیداشود وپذیرش بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 2بعدازظهر است.به خانه می رسم. زنده باد فضای مجازی...ساراوهمه بچه های هرگزندیده ام برای من پست وپیام گذاشته اند: تولدت مبارک مامان آتی...:*مردخانه شاکی ست...کاش امروزکاردیگری نداشتی..می توانستیم برای شام برویم بیرون...نمی توانم.همیشه بامن کاردارند..همیشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت4بعدازظهر: منزل مادرم هستم.پرستارروزکارشان هنوزدوهفته نشده قهرکرده ودیگرنمی آید.خواهرکوچکم خیلی آرام و درکمال احترام به ایشان تذکرداده که نظافت شخصی را رعایت کندو زودزود حمام کند.-خفه بودیم ازبوی تنش- و به مذاق این خانم جوان خوش نیامده انگار...همین راکم داشتیم فقط.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 1:30نیمه شب:با خواهش والتماس دوستم رامنتقل کرده ایم به بیمارستان گلسار .بخش آی.سی.یو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت2 نیمه شب: برای فردانهارمهمان داریم.قوم شوهرکه شوخی بردارنیست.هست؟خورشت فسنجان دارد برای خودش آرام وبیصدا روغن می اندازد.به قول سارا150 تاشکرکه ماهی پاک شده وبادمجان تنوری آماده دارم.میرزاقاسمی وبرانی درست می کنم .میزنهارفرداراازهمین الان می چینم.بازهم 150تای دیگه شکرکه خانه کاملاًتمیزاست.فقط بایدظرفهای آجیل وشیرینی راپرکنم.یادم می افتدکه نهاروشام نخورده ام.یک ساندویچ مشتی برای خودم ردیف می کنم.همانجاتوی آشپزخانه می نشینم وسعی می کنم که ساندویچ بغض دارالویه را به نیش بکشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 4نیمه شب: به اینجابرمی گردم.بچه هایم نوشته اند:تولدت مبارک مامان آتی-*&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/254</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9232983/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9232983</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 17:32:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میدان مالا...</title>
      <description>&lt;p&gt;ماامروز درخانه مان یک ضیافت دونفره پیرانه سری داشتیم برای خودمان.صبح زودرفتم بازارماهی فروشها. باورتان بشودکه ماهی های ماده بازارراگذاشته بودندروی سرشان.دریغ ازیکدانه ماهی نر.-محض خاطر اطلاع رسانی عرض می کنم که ماهی سفیدنر گوشت خوشمزه تری دارد وعلاوه برآن شیرین روده توی شکم ماهی نربه سرمی برد.-هرخرت وپرتی که خریدم یک بارشنیدم که:خانم تی کیف پوله بپا..دوزد فراوانا بوسته...عادت نداشتم به شنیدن این حرفها.بازار ما ازقدیم وندیم هم مرکزخریدمان بودهم مکانی برای زندگی"شادی وخنده وکل کل فروشنده بامشتری.بوی تندماهی شوروماهی دودی..زنان ومردان روستائی که ازبندرانزلی می آیندوازلاهیجان ولنگرودورامسر..توی بساط شان نان ونارنج وپرتقال تازه چین.همانها که حرف نمی زنند.دادمی زنند.جارمی زنند...تازه ماهی..اشبل ماهی...تورب اوشین..تره اوچین..مااین طرفهادزدنداشتیم اصلاً..مردم ما روزی شان رااززمین ودریا می گرفتندبه قدرکفایت...برنج وچای و مرغ وخروسهایمان و دریائی که گاهی صیداست وگاهی صیاد..ماکه نام بهترین میدان بندرانزلی مان راگذاشته ایم :میدان مالا..کم کم داشت آن روی بداخلاقم بالا می آمدکه یادم افتادامروزدرخانه مان یک ضیافت بی مهمان داریم..یادم آمدکه برای مردخانه مان نعنای تازه بخرم برای نوشیدنی های معرکه ای که درست می کند.وچوچاق برای زیتون پرورده...یک امروزرانمی خواهم به چیزبدی فکرکنم.پرونده های روی میزبماندبرای فردا...همیشه پرونده هائی هست که بایدبه موقع بازوبسته شوند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/253</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9176029/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9176029</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 09:47:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گنگ خواب دیده....</title>
      <description>&lt;p&gt;آخرین جلسه نیمسال تحصیلی ست.مثل همیشه تندوتند مسئله هاراحل می کنم وآنقدرتوضیح می دهم که جانم بالابیاید.سرتاپایم سفیدوگچی ست.دهانم خشک است وته حلقم طعم خاک نم کشیده می دهد.همه چیز برای من کاملاً عادی ست همانجاهستم که همیشه.طبقه دوم کلاس 207.فقط نمی دانم که چرادخترهای کلاس نیستند.هیچ کدامشان.نمی پرسم که چرا.انگارکه هیچوقت نبوده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرها خسته وکلافه اند.یکی شان که ردیف جلو می نشیندهمیشه وموهای زیبائی دارد.بلوطی وبلند .موهایش را ازپشت می بافد وزیریک عرق چین قهوه ای توربافت قایم می کند.اسمش شادمان است وچشمهای تورادارد.یک جورسبزکم رنگ که به خاکستری می زندگاهی.جسارت پسرهائی راداردکه می دانند زنی&amp;nbsp;سخت دوستشان دارد".می گوید:دیگربس است خانم.کمی حرف بزنیدبرایمان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صندلی رابرمی دارم ازپشت تریبون .می گذارم کف زمین روبروی شان ومقنعه ام رابرمی دارم.جوانم هنوزوزیبا....موهایم&amp;nbsp;پرپشت وبلنداست ....ازمادرانگی می گویم!ازسختی هایش"ازسرخوشی هایش"ازعاشقی یکطرفه اش.ازپاپس نکشیدن های ش. برای پسرها!می گویم وگریه می کنم .پسرها هیچ تعجب نمی کنند.به چشمهای شادمان خیره می شوم وگریه می کنم.ازتصوراینکه حرفهای مرادرست نفهمیده باشندکلافه می شوم .انگارکه بخواهم حل تمرین را توضیح بدهم "چندبارتکرارمی کنم:مثل یک عاشقی..مثل یک گرفتاری شیرین.. ..جتی اگرقتل عمدکرده باشید...حتی اگر..صدای اذان صبح می آید..الله واکبر..این ندارادوست دارم "حتی اگرهمه جهان انکارش کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/251</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9165988/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9165988</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 05:13:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چو فردابرآیدبلندآفتاب..*</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوزهم شبهالازم دارم که خودم رابایک رویای شیرین بخوابونم .همین جوری مثل بچه آدم خوابم نمی بره.اهل قرصیدن هم نیستم .این فرآیندبه خواب رفتن برای من یه جوربازی خوشاینده که به مرورزمان یادگرفتم .بچه که بودم متن همه خیالبافی های شبانه م یه خونه شکلاتی بود که یه مادربزرگ چاق وچله سفیدرو باچشمهای آبی اونجا زندگی می کردوفقط منو ازبین نوه هاش انتخاب کرده بودکه باهاش زندگی کنم.اونجاپرازخوراکی های خوشمزه ای بودکه هرگزجیره بندی نمی شدند.من می تونستم دست درازکنم وهرچقدرکه بخوام شکلات بردارم.زمستونهاکه برف می بارید داخل کلبه شکلاتی مون یه بخاری هیزمی تاصبح می سوخت واصلاً &amp;nbsp;لازم نبودکه باجوراب بخوابم.بغل ننه گلی م عطرگل یاس می داد...من خوشبخت بودم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روزی رسیدکه از کلبه ننه گلی زدم بیرون ورفتم شهر.شهرآرزوهام تهران بود.-حتی خیالبافی هام سقف کوتاهی داشت- توی رویاهای شبانه م همه چیزبین همه تقسیم شده بود. همه خانواده ها حداکثردوتابچه داشتن.من هم فقط یه برادربزرگترداشتم که بهترین رفیقم بود.من خوب درس می خوندم اماپدرم اصراری نداشت که حتماًشاگرداول کلاس باشم. گاهی هم می خندید وهرگز هرگزقهرنمی کرد.ماهرکداممان یک اتاق جداگانه داشتیم ومادرم همیشه بیمارنبود.ماپادشاه نداشتیم و خودمارکس رئیس جمهورمان بود.من توی کنکوردانشگاه تهران قبول شده بودم... &amp;nbsp;خوشبخت بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی بودکه گفت:رفتم ازپله دنیابالا؟یاگفت:رفتم ازپله رویابالا؟ من واقعاًازپله رویابالا رفتم.این بار توی رویاهای شبانه م دختربیست ساله ای بودکه می تونست به راحتی دوردنیابچرخه واسه خودش وهیچ نگران &amp;nbsp;سن ازدواج واین حرفهانباشه.مادرش هرازگاهی بهش نمی گفت که داره دیرمی شه.می تونست هرچندبارکه لازم باشه هیجان اولین ملاقات روتجربه کنه وباآدمهای جدیدی آشنابشه.می تونست دم لای تله ازدواج نده.اینجوری ازاحترامش پیش خانواده وفامیل چیزی کم نمی شد.می تونست آنقدرهمین جوری زندگی کنه تاروزی که وقتش رسیده باشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پله های میانی که رسیدم " ساختن رویای شبانگاهی دیگه کارساده ای نبود.واقعیت روزهاآنقدر زشت وتلخ بودند که خواب شبهاراهم آشفته کنند"امامن ازرونرفتم.وقتی که قرارباشه حداقل تاشش یاهشت ساعت آینده رودرازبه درازبیفتم وهیچ نقشی درخوب وبداین دنیانداشته باشم - به جزتولیدگاز البته- چرابرای همین مدت ازاین جهان وهرچه دراوهست مرخصی ساعتی نگیرم؟؟ امارنگ رویاهای این دوره اززندگی م خاکستری شدند. همه چیز همان بودکه واقعاًبود واین من بودم که صبوروساکت تماشامی کردم وشیرفهمم شده بودکه یابامصالح این دنیاچیزبه دردبخورتری نمی شه ساخت ویا اینکه بامایه جورشوخی ناموسی بعمل آمده وجای عجیب غریبی ازدنیا پائین افتادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها -یعنی سرپیری بازهم شبهارویامی سازم واسه خودم.گفتم که فقط اینجوری خوابم می بره.توی رویاهام یه عالمه بچه هست.من اونارو حموم می کنم .-این کارروخیلی خوب بلدم- یه جائی هستم که همه چی رنگ ووارنگه- جوونها زیادغرنمی زنن. هنوزحوصله دارن که بچه داربشن. بااولین مشکلی که پیش میادازپانمی افتن .به معنای واقعی بچه پرروئن وزودجانمی زنن. بزرگترها یه کم بیشترآدم حسابی اند.یعنی اینکه رواعصاب جوونا اسکی نمیرن ویه ذره فقط یه ذره بیشترمیفهمن.-من هم دارم تمرین می کنم -توی رویاهام گاهی خودم روادب می کنم .به خودم می گم :ای که پنجاه رفت ودرخوابی..آدم شو دیگه..نمی بینی داره ازدستت می کشه..هی ورندارخودت روسیب نوروزی کن وسط زندگیشون....علی الخصوص که کم پول هم هستی..یارشاطرکه نیستی بارخاطرنباش اقلاً..راستی سیب نوروزی گفتم ..فرداصبح موقع تحویل سال نگیرین بخوابین تالنگ ظهر...اگرهم دلتون خواست بخوابین تالنگ ظهر...سال نومبارک بچه ها....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://violistonroof.persianblog.ir/post/250</link>
      <author>Ati</author>
      <comments>http://violistonroof.persianblog.ir/comments/190373/9145496/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-190373.post-9145496</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 18:06:39 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
