برف می بارد.تندتند .انگارکه باعجله وهمین جورسرپائی بخواهدکه کارش راتمام کندوهمه چیزرابپوشاند. این محله راگربه هاوگنجشکهاباهم فتح کرده اند.مال خودشان است .هرکاری که دلشان بخواهدمی کنند.همین حالا رسیده اندبه پارکینگ خلوت وخالی.می دانندکه چه وقت نیازدارندبه اینکه همدیگرراگرم کنندونگران هیچ تشریفات ومجوزی نباشند.باهم خوشند....خیلی ساده وعریان .مثل وقتی که گرسنه رسیده باشندبه کیسه ته مانده ماهی ها.چشمهایشان.آخ که چشمهایشان انگارکه به کسرثانیه هزارسال نوری لذت را لاجرعه سرمی کشند.
ازدور می آمدند.مست مست بودند.پنج مرد بالابلند مست ..ازدل درد نای پاکشیدن نداشتم.چشمهای شش ساله ترس خورده ام رابستم وخداراصدازدم.همانجاکناردستم بودآن روزها. ودستهای زمخت وبزرگ پدرم که هراس مرافهمیدوگفت:این هابه تو کاری ندارند.شنیدم که مردها به پدرم سلام گفتند..کبلائی کیجا ونوچه هایش بودند ..این شهرشبها درتصرف شان بود.امابه گمانم کودک آزاری هنوز خیابانی نبود....خانه طبیب دوخیابان بالاتربود...
فردا تعطیلی آقا؟ گاهی به من می گویدآقا !!باپرستارش سخت به هم زده است.ازمن می خواهدکه امروز بروم خانه شان وحمامش کنم!حق دارد آن عزیزدل من که اززمان متنفرباشد.خلاصه دوحالت که بیشترنیست .یازود ریق رحمت راسرمی کشی ویااینکه می مانی واین روزهارامی بینی...من؟من یادپرستارفیلم اصغرآقای فرهادی می افتم وقتی که قرارمی شودپدر دیگری راحمام کند..می دانم که لازم نیست زنگ بزنم وفتوای شرعی بگیرم! اما ازتصوراین که تانیمساعت دیگرباید مردی راحمام کنم که شبی تاریک نوچه های کبلائی کیجا برایش کلاه ازسربرداشتند....زیر دوش می شود آرام وبی صدا زاربزنم...می روم.
زنگ زدکه زودتربیاخونه.برای شام مهمون داریم .داشتم واسه بابام جوجه کباب بادمی زدم.ساعت شش عصرجمعه .یادجولی اندروزافتادم :شش تاونصفی مهمون...اینکه ترسی ندارد...خب بسته های مرغ وگوشت که یخزده س ومیوه های توی یخچال هم که تابه تا..ازهرکدوم دوسه تا...مث برق گرفته ها یک ساعت بعدش بابسته های خرید درمرکزثقل جهان بودم.پای اجاقی که یه عمره داره بدون اداواطوار وقروقنبیله معجزه می کنه.یعنی حرف نداره این اجاق.چه قهرهائی رو که آشتی نداده باشه خوبه؟.چه بهانه هائی روکه بی بهانه نکرده باشه خوبه؟.مهمون خونده نخونده فرقی نداره واسش.خودی ونخودی نمی شناسه.اشاره کنی ظرف سه سوت همه چی ردیفه.فقط دروغ نگم یه عیبی که داره اینه که دائم برمی گرده به گذشته.یادش میادکه چه مهمونی های هفت دولتی روبرگزارکرده به طمع این که گواهی ایزو 2012بگیره امادریغ ازیه دونه مهرباسمه ای اداره استاندارد وطنی که بخوره روپیشونی ش.
باگردترین وکوچکترین دهان دوساله دنیا غذامی خورد.دورلبهاش رومی لیسیدوازلذت دماغش رومی خاروند.حاضربودم به خاطرش ازهمه جای دنیاغایب باشم و فقط نگاهش کنم.
سرم روبردم توگریبانش..بوی شیروشمعدانی می داد...به مادرش گفتم:می شه اجازه بدی پیرهنش رو بزنم بالا؟خندید.پهلوی سفید برفی ش روبوسیدم.دنبال یه نشونه می گشتم .یه خال روی پهلوی راستش.نبود....
مثل بزاخفش همان جاایستادم وگذاشتم که برای من موعظه کند.می توانستم مثل قهرمان فیلم های فردین دوتاسیلی آبداربزنم درگوشش.یکی ازراست یکی ازچپ.جوری که مثل اعلامیه بچسبدبه دیوار.بعدکت مشکی گشادم رابیاندازم روی کولم وباپوزخندبگویم که:چی فک کردی واس خودت داش؟درسته که مایه تیله توبساطمون نیس.اینم درسته که بچه غربتی هسیم.امادزدی مزدی تومراممون نیس.ملتفتی؟زت زیاد...راسی ببین نفله..ماخودمون اینقده پول تو بانک ملی هس...چی فک کردی واس خودت؟هرچی پول زیرتشک ننه ت بود ورداشتی آوردی اینجاتوکشومیزت که ماروامتحان کنی؟
گریه نکردم نه.اماهمان جاایستادم.سه سال همانجاکارکردم.وقتی که آن موسسه راترک می کردم بیست ویک سالم بودودیگردرشرایطی بودم که هرموسسه حسابرسی دیگری مرامی خواست. تلخی امتحان مسخره آن روزبرای همیشه ته ته گلویم هست.من هزاربارازخودم پرسیدم:تو همان جاایستادی وگذاشتی که برایت صغری کبری ببافد؟که عذرخواهی کند؟.توکه ممکن است هزارجورپدرسوخته باشی امامی دانی که دزدنیستی...درسالهای بعدازآن روزهمکار مشاوروشریک کاری همان مردی شدم که دیگرخیالش ازدزدنبودن من راحت بودواز بخشیده شدنش نه...حافظ اینجارااشتباه کرده است که می گوید:کاربدمصلحت آنست که مطلق نکنیم.حافظ هست که هست....فکربدمصلحت آنست که مطلق نکنیم...فکربدکه به سراغت آمدشروع می کنی به تله گذاری وامتحان واین آغازویرانی رابطه است....الفاتحهههههههه
می توانم آنقدرراه بروم که ازنفس بیفتم .این روزهاتمام کوچه پسکوچه های شهررا گشته ام.مه غلیظ صبحگاهی هم که باشددیگربساط عیش جورجوراست.چشم چشم رانمی بیندواین آخرخوشبختی ست.هوای مه آلود این روزها عشق من است. هم حال وهمپالکی من است..همه چیزرا می پوشاند.دوست دارم همه چیزپوشیده بماند.کسی ازمن چیزی نپرسد.این جمله مسخره حال شماچطوره وپشت بندش خانواده چطورن می تواندکاری کندکه آدم بکشم.خب وقتی که آدمیزاد درمحله پچگی هایش تنهاوبی هدف راه می رود درست درلحظه ای که رسیده به ساختمان دادگستری همانجا که ازپدرش کتک خورده که چرابه جای بلوزودامن "بلوزوشلوارپوشیده ...یه کاره جلوآدم سبزمی شویدکه چه بشود؟ازمن می پرسیدهروقت زن تنهاوپابه سنی رادیدیدکه تندتندراه می رودوزیرلب برای خودش زمزمه می کند بگذارید دراین چراگاه یک دل سیربرای خودش بچرد. حال خودش راهم درست نمی داند چه برسدبه حال خانواده اش.نگران ادب وآداب هم نباشید.ادب مگرنگه داشتن حد نیست؟حدومرز همه چیز؟حدزدن وخوردن.حدحیاووقاحت. حدحریم شخصی دیگران...این که بعدازهرحال واحوالپرسی یک راست برویم سراغ زندگی شخصی وخصوصی افرادو رهایشان نکنیم تاخیال مان راحت شودکه طرف ازخودمابیچاره تروگرفتارتراست مرض مزمن جامعه ای ست که ناکام است وهرچقدرهم که زوربزندنمی تواندمهربان باشد.یادم می آیدکه وقتی دخترم سه چهارساله شد هرجنبنده ای که به من می رسید سراغ بچه دوم رامی گرفت .دیدم باورشان نمی شودکه بچه دوم نمی خواهیم این شدکه یک راه حل عالی پیداکردم.به همه می گفتم یک مشکل جسمی پیش آمده که دیگربچه دارنمی شویم.بسیارخوشحال وراضی شدندوخلاص.
مایلی کهن دررسانه های ورزشی:...اگه واسه همه دائی ه واسه من خاله س
علی دائی دررسانه های ورزشی:...آخروعاقبت خونه نشینی باعث شده که این آقافرق خاله ودائی رو تشخیص نده...
شما می توانیدازمیان پاسخهای زیر یک گزینه راانتخاب نموده وبه شماره200090 پیامک بزنید.
1-خاله من اگه ...داشت الان دائیم بود.
2-دائی م باخاله م هیچ فرقی ندارن .چون که همین پیش پای شما آقایون اومدن وبند وبساط دائیمون رو کشیدن اساسی ...پس دیگه چه فرقی می کنه؟
3-خر رو اصولا به ..ش می شناسن .واسه همین دائیمون ازخاله مون خیلی خرتره.
4-دشمنان قسم خورده ماقصددارند که با ایجاد شک وشبهه وتهاجم فرهنگ قاطری کاری کنن که مافرق خاله ودائی روتشخیص ندیم .لذاازهمه برادران عرزشی دعوت می شودکه ضمن اعلام برائت وانزجار کلی ازحالا هرچی تااطلاع ثانوی خاله هاشون روازکلیه عرصه هاومیادین جمع وجورنموده ونگذارندکه باخاله های این گونه افرادمعلوم الحال قاطی پاطی شوند.
شمامی دونیدمشکل ازکجاست؟دقیق وسرراست بپرسم بهتره.مشکل رفتاری من ازکجاست؟چراهرروزبه تعدادکسانی که ازمن دلخورمیشن اضافه میشه؟نمونه ش همین خانم همسایه مون.زنگ زده که می خوادمنو ببینه .چهارروز منتظرش موندم نیومد.دیشب دوباره زنگ زده که تانیمساعت دیگه میادخونه مون.برای پذیرائی آماده شدم .بایکساعت تاخیربالاخره تشریف فرماشدن.گفت که برای این ساختمون خوبه که آسانسوربذاریم ولازمه که من بااین جریان موافق باشم تابتونم ریش سفیدی کنم ونظرموافق همسایه هارو بگیرم اما ازجریان این ملاقات چیزی بهشون نگم!گفتم :ولی من بااصل این جریان مخالفم .چون که اگه آسانسوربذاریم حداقل دوتاجای پارک ماشین روازدست می دیم .گذشته ازاین همسایه هامون این روزاوضع مالی خوبی ندارن .حتی واسه حق شارژ ماهانه کلی بدهکارن.شروع کردبه اصراروالتماس.. می دونین ؟وقتی یه کسی بیخودی اصراروالتماس می کنه من کم کم بدنم داغ می شه ویه خشم عجیبی میادسراغم که به سختی مهارش می کنم .این جوروقتایاکلاًلال میشم یااینکه همون حرف قبلیم روباتوضیح واضحات تکرارمی کنم .دیشب هم کلافه شدم .ساکت شدم.افاقه نکرد.تکرارکردم نشد.مث یه بیل مکانیکی پذیرائی کردم ازش....دلخورشد.رفت.غصه خوردم.خیلی غصه خوردم.امروزصبح تو کوچه بهش سلام کردم .جواب نداد...غصه خوردم.سرمیزنهارازآقای همسرپرسیدم :چرا وقتی که همه اهالی این ساختمون بااین جریان مخالفن فقط من چوب دوسرنجس شدم؟می گه تو بلدنیستی ساندویچ درست کنی !اما من استاداین کارم .امروز اازتو ناامیدشده اومده سراغ من .من چیکارکردم .هیچ چی..همون حرفهای تورو زرورق پیچیدم لای نون وعده وعیدگذاشتم .بالبخندتحویلش دادم .کلی هم تشکرکرد.اصلاکم مونده بودبپره ماچم کنه.اخرش هم گفت :اصن ازاولش هم بایدمی آمدم پیش شما...
1- من برگشتم به اینجا...چون که بسیارتنهاوخسته ام.نه خیال کنی که حرفی برای گفتن دارم .اگراز سرتصادف گذارت به این طرفهاافتادخیلی زود می گذاری ومی روی..یادم نیست کجاخوانده بودم که آدمهانمی دانند که هروقت خواستندمی توانندبگذارند وبروند.....اما یادم هست که خیلی ترسیده بودم...
2-لازم نبود که آنقدراخم کنی خانم...ندیدی دخترکوچکی که روبه رویت ایستاده چقدرخجالتی ست؟حتی نفهمیدی که روزپیش با نخ خیاطی مادرش دندانهای خرگوشی شیری ش راکشیده ونگذاشته که کسی کمکش کند؟؟ ندیدی که پیراهن پشمی صورتی به صندل سفیدتابستانی ش هیچ ربطی ندارد؟این را که لابد دیدی که آن جوراخم کرده بودی.حتم دارم که آقای عکاس ازتو باهوشتربود چون که عکس راجوری کادربندی کرده که فرازاخم تو به فرود بیچارگی دخترک بدجورگیرکرده وباد دارد شادمانی اولین جایزه عمرش را می برد...
3-خانم...من امروز مهنازرادیدم.باورنمی کنیدکه درست بعدازپنجاه ویک سال وشش ماه ادم بتواند یک همکلاسی سال اول دبستانش رادریک نگاه بشناسد؟ بخداراست می گویم.آمده بودمسجد صفی برای مراسم ترحیم مادریک دوست مشترک.واردکه شد درهمان نگاه اول شناختمش.مهنازیادتان هست؟اذیت نکنیددیگر.شک ندارم که تاآخرعمرتان مهنازرایادتان مانده باشد.سوگلی مدرسه.همان که نهارآن روزجشن ازخانه شان طبق کش شد.همان که چشمهای همه راهمیشه خدابه دنبال خودش می کشید.هنوزهم همان جورخرامان خرامان راه می رفت.بسکه همیشه خدازمین زیرپایش همواربود.هنوزهم درآستانه شصت سالگی زیبابود.می دانیدچرا؟زیادبه دردسرنیفتاده بوداین مدت.لازم نبودکه برای به دست آوردن هرچیزصبرایوب داشته باشد.کافی بودکه فقط دست درازکند.همین .لازم نبودکه برای به آغوش کشیده شدن هیشه خیلی خوب وسربه راه باشد.کافی بودکه فقط کمی نازکند....راستی خانم آن طرفها چه خبر؟خبری هست؟نیست؟من که هنوز درحیرانی مانده ام.به امثال من میگویند:آویزان ها... همان مصداق خسرالدنیاوالاخره..فقط قربان آن دستتان اگرزحمتی نیست به اوس کریم ازقول من بگوئیدکه اگرممکن است سراین قطره چکان بخت مارا یک کمی دستکاری کند.اگرقبول نکرد بفرمائیدکه:پس تکلیف این مع العسریسرا چه می شود؟؟آهان. برای مانبود؟ببخشید.عزت زیاد.
بابای هلن آکاردئون می زد.همیشه که نه.وقتی که شراب مست می شدومی خندید.آکاردئون قرمزش رومث بچه ش می گرفت توبغلش .می پریدبالای میز آشپزخونه.می زد ومی خوند.نمی فهمیدم چی می خونه .ولی مهم نبود.می دونستم که خوشحاله ومارودوست داره.....خانوم کوچیک!ضعیفی خیلی!یه کم شاراب بخوربابام جان...خب شاراب نمی خوری"لابدمامانت گفته که نخوری. آماگوشت که می تونی بخوری..اصرارداشت که گوشتهای توبشقابم روتموم کنم ....توبایدمث لنا ته بشقابت رودربیاری...بابای هلن یه مهاجرروس بود.یه مهندس کارکشته که واسه یه شرکت آلمانی کارمی کرد.چندسالی می شدکه اومده بودن رشت.واسه یه پروژه عمرانی بزرگ .هلن همکلاسی من بود.مادرهلن فرانسوی بود.همون موقع اوناروترک کرده بود.رفته بودوطنش
هلن می گفت:خودم اینجاروانتخاب کردم .بابابام خوش می گذره.فقط یه مشکل کوچیک باهاش دارم.دوست داره به من بگه لنا..من این اسم رودوست ندارم.
ازکنارقنادی آذربانی که ردمی شدم "بوی وانیل بیچاره م می کرد.هوس لیس زدن به یه بستنی قیفی...هلن پشت سرم بود.دادمی زد...هی ..منم .بستنی خریدم برات...ازاون چشمای آبی که می خندیدخجالت می کشیدم که دستش روردکنم اماخانم والده سفارش دوقبضه فرموده بودن که توخیابون هیچ چی نخورم .هلن خیلی خوب می فهمید.قهرنمی کرد. بااون فارسی کج وکوله ش می گفت:آها!مشکل خانوادگی؟!! خودم می خورم.من ازقهرمی ترسیدم .پدرم قهاربی نظیری بود...هست..هرکسی روکه می خواست داغون کنه"یه مدتی نادیده ش می گرفت._دراین موردمادرم گزینه اولش بود_خونه جهنم می شد.من دلم نمی خواست برگردم خونه مون.اونجاهیچکس آوازنمی خوند.سازنمی زد.وردزبون بابام یه شعری بودکه می گفت:برش کم محلی تیزترازشمشیراست.من ازاین شعرمتنفرم.هنوزهم بعدازاین همه سال اگه کسی بخوادمنوبیچاره کنه کافیه که باهام قهرکنه..
خونه شون ته یه باغ بزرگ "سه تااتاق ویه آشپرخونه شلوغ داشت.بوها..بوها..بوی کالباس دودی..بوی خمره های شراب..بوی پن چیک تازه...شادی ومهربانی ناب...وپدری که می گفت:خانوم کوچیک!شماقشنگی!آما چرانمی ری سلمونی بابام جان! به مامانت بگو:دخترخوب نیست سبیلوباشه! الان وقتشه که شماهمه تون یه دوست پسرداشته باشین!!ماهیجده سال مون بود.اینجا ایران بود. سال 49بود.شهرمون کوچیک بود...ماشکل این حرفانبودیم اصن..پدرم می گفت:توخیابون که راه می ری"جوری اخم کن که کسی به خودش اجازه نده مزاحم بشه..._اندازه اخم روسرمشق می داد._من نمی خواستم بابام قهرکنه"ازروی سرمشقش هزاربارمی نوشتم .جاش خیلی زودنشست روی پیشونیم.
باهلن خوش بودم.باهم درس می خوندیم .ریاضی ش عالی بود.ادبیات فارسی وانشاءش افتضاح .کمک من بود.کمکش بودم.اما عمرسرخوشی های من همیشه خیلی کوتاهه.انگاریه کسی هست که دائم حواسش به منه ومی گه:خب دیگه بس ته.بروته صف!! روزبه هلن روازمن گرفت..بیست ودوساله .خطاط.نقاش..نوازنده گیتار..من خط خوردم.رفتم توی حاشیه....هلن عاشقش شده بود.
توی شلوغی های ایران "من هلن روگم کردم. اماخیلی قبل ازاون روزا روزبه خودش روگم وگورکرده بود.مادرروزبه گفته بود:این دخترارمنی لنگ درازکالباس خورچی فکرکرده باخودش؟؟مگه من می ذارم؟؟مادرروزبه دبیربود!!می گم که :ماشکل این حرفانبودیم اصن...الان رونمی دونم ولی اون موقع پسرای ماکه می رفتن اینوراونور "پدراشون بالبخند کجکی می گفتن:پسرمارفته که پرچم اسلام روتوسرزمین کفاربکاره!!اماوقت زن گرفتنش که شدخودمون می دونیم که چه جوری براش آستین بزنیم بالا!!الان رونمی دونم...نمی دونم؟؟
نه که اینجارشت بوده وتوپایتخت یه جوردیگه ای بوده .نه والله...اونجاهم که رفتیم بسکه جوک رشتی ساخته بودن واسه بیغیرتی مردای ما باورشون شده بود...هرمردی که ازراه می رسیدقبل ا زسلام وعلیک وچائی خوردن "می خواست پسرخاله مون بشه...پیش پیش حکم افتادگی ماروگرفته بود.ما یادبابامون می افتادیم که بیادفک ایناروبیاره پائین..خلاصه که زکی!! این حوزه روابط انسانی اینجاخیلی پیچیده س..یاظرفش خیلی تنگه "یامظروفش خیلی گشاده...یامن دیگه خیلی پیرشدم همه قوه بنیه م افتاده توچونه م..ببخشیدتوروخدا..اماعلت داره که این سیاه مشق رونوشتم.چندروزه که یه پدرومادر آشنائی می خوان ازمن پرس وجوکنن درموردیه دختری که خوب می شناسمش .قبلاً معلمش بودم والان دوست وهمکارمه.همه حرفشون اینه:آیااین دخترخانم قبلاًدوست پسری داشته؟؟این همه اون چیزیه که می خوان درموردعروس احتمالی آینده شون بدونن!! ای خداااااااااااا
بین همسایگان مان دومردشکارچی داریم.یکی دردریا ویکی درجنگل شکارمی کنند!حرفه ای نیستنداما هفته ای دوسه باررابه سرگرمی محبوبشان مشغولند.به خانه که می رسم ردخون تازه راه پله هانشان ازبازگشت پیروزمندانه مردهمسایه است که نگاه تندوتیزی دارد.بالابلندوتنومنداست .ازگونه هایش همیشه خون می چکد.دائم داردمی خندد.ازپله هاکه بالا وپائین می رود دلهره زمین لرزه سال ۶٩به جانم می نشیندوبی تابم می کند.اما سرخوشی همیشگی ش رادوست دارم. آقافریددرست شبیه جاروبرقی تپل قرمزی است که سالها عصای دستم بود.قدرت مکش بی نظیری داشت.می توانست همه جهان راببلعد.مال خودکندونم پس ندهد.
دریخچال راکه بازمی کنم"مردخانه می گوید:این آقای زارع ازدریابرگشته دوتاازماهی هایش راآورده برای ما!نبودی .گذاشتمش توی یخچال .برای نهارفردادرست کن....نگاهشان می کنم .داخل کیسه نایلون کنارهم خوابیده اند.درست مثل یک مادروفرزند.....بغض چندروزه ام می نشیندروی ناخنهایم....سفره فردا ازهمین حالا کج می شود...این آقای زارع چرانمی رودسراغ زراعتش؟؟
ساعت ده صبح است.چک میل می کنم .نامه ای ندارم.سراغ یخچال می روم .می خواهم سوپ سفیدبپزم .برای جال امروزم همین کافی است .کیسه ماهی هارامی گذارم بیرون روی میزآشپزخانه.یک لیوان چای برمی دارم .می نشینم روبه روی تلویزیون خاموش .همه جاهستم وهیچ جانیستم که کیسه ماهی هابه شدیدترین حالت ممکن بالاوپائین می پرد....قلبم توی دهانم می زند.مگرمی شود؟؟خدایاتمام شب راتوی سردخانه زنده بوده اند؟؟؟دیگر نمی دانم چه می شود.دریک چشم بهم زدن ماهی های خوشگلم داخل بزرگترین قابلمه خانه آرام شنامی کنند....افقی...نیمه مایل...عمودی...فلس های زیبایشان زیر آب برق می زند....مردخانه می گوید:ماهردوخیلی خیلی مشنگیم.این را می دانستی؟؟بچه مان هم همینطور...مشنگ است...ومی رودکه برای گنجشکها ی زیرپنجره ریزه نان بگذارد...
به فاصله نیم ساعت ازشهرماکناررودخانه هستیم .مه نرمی است درهوا.بوی جنگل پیچیده است درجانم .بوی غریبی ست .بی تابت می کندکه بروی ...فقط بروی...ماهی های سیاه خوشگلم آرام ونرم دمهای نازک شان رابهم می سایندوبه خانه برمی گردند.
0عنوان ازیک ترانه گیلکی ست.به گمانم مرحوم عاشورپور خوانده است
هزارتاکاردارم.به هیچکدومشون هم نرسیدم.ازسرصبح همین جوری اینجانشستم وبه این آفتاب کم جون این روزها خیره شدم.امسال اینجا یه بهاربی برگ وبارون داشتیم به جای پائیز.عجیبه.دلم می خوادیه گوشه ازاین هوارونگهدارم برات .که برسی خونه ت ویه کمی گرم بشی بچه...
می دونم .می دونم .سردت شده خیلی.درس ومشقت که زیادمیشه.کم حوصله میشی.اینجوروقتاباید یه کسی پیش آدم باشه که یه پیاله چائی داغ درست کنه بذاره توسینی .کنارش هم یه پیاله مربای به که خوشرنگ وغلیظ باشه...
می دونم .وقتی که میرسی خونه اول همه جاروبومی کشی.خونه بایدبوی تمیزی بده.بوی شوینده های خوب.آدماروهم قبل ازاین که ببینی شون اول بومی کشی..دوست داری همه جابرق بزنه.همه باهم آشتی باشن.نرگس های توگلدون حالشون خوب باشه....واسه شب اول کوکوی سبزی دلت می خوادویه کمی هم آش رشته که غلیظ وخوشمزه وخوش عطرباشه.آخی !چه مهمون کم خرجی...
یعنی چی که امروزچهارشنبه این هفته ست پس چهارشنبه هفته دیگه نیس؟؟گورپدرهرچی که منطقیه.می دونی؟اگه ازمن بپرسی می گم که انتظارکشیدن ازدندون دردهم بدتره.شما جوونایه چی می گیداینجوروقتاها...انتطارخراست.آره درسته.کارتون درسته اصن...
*این گوگوش خانومت هم خیلی درسته کارش که میگه:درمان توئی وقتی که دنیاناخوش است....کجائی بچه؟؟
.
ازون خالی بندای اساسی بود.هرگزنمی شدبفهمی که جدیه یاداره میذارتت سرکار.هیچ وقت خداتواداره بندنمی شد.زوررئیسمون بهش نمی رسید.چون ازجیک وپوک همه چی خبرداشت .واسه همین هواشوداشتن.بچه جوادیه بود.خوش تیپ وهیکل درست.یه شب رفته بودبادوست دخترش کاباره ونک.دیده بودکه رئیسمون هم اونجاست...نرفته بودسرمیزش.تادوروزبعدش هم نیامده بوداداره.تازه روزسوم زنگ زده بودبه رئیس که آقا!گلاب به روتون افتادیم به ترتر.رئیس بیچاره می خواست پیشدستی کنه"میگه ولی آمارت روازکاباره ونک داریم شازده....خوش گذشت؟؟میگه:خعلی..خرتوخرعجیبی بود.مام اونجابودیم .
می گفت این دوست دخترم ازاولش اینجوری نبود.خعلی چسی میومدواسم.ازخونه بالاشهرشون می گفت.هی مامانم اینابابام اینا توحرفاش بود.تاکه یه روزی رفتیم تریاسفارش نسکافه داد.آوردن.ازین پاکت پلاستیکی کوچولوها....یهودیدم پاکت روهمین جوردرسته انداخت توفنجون..هی منتظرموندکه قهوه ش روبخوره! بهش گفتم :ببین مانوکرتیم .میشه روراست بگی چی به چیه...ازاون روزبه بعدرفیق فابریک هم شدیم تاحالا..-مااون روزداشتیم به خجالتی که اون دخترکشیدفکرمی کردیم تااینکه....
اداره مایه مناقصه بزرگ گذاشت.برنده مناقصه خارجیا بودن.دفترنمایندگی شون همه بچه هارودعوت کردن واسه شام هتل هیلتون.رفتیم.علی هم بود.منوی انگلیسی آوردن.میزبان خارجی بود.هرکسی یه سفارشی داد.علی دست گذاشت روی شماره شیش.خیلی شیک ومجلسی گفت:این شماره لطفاً!غذای همه روآوردن.ازعلی عذرخواهی کردن وگفتند:چون غذای مخصوصیه ده دقیقه صبرکنیدلطفاً.علی هم بامامشغول شدکه یه دفعه چشمتون روزبدنبینه ..سه تاگارسون روی یه سینی بسیاربزرگ داشتن یه بره درسته بریان روباهمه مخلفاتش میاوردن سرمیزما...صورت شازده ماتماشائی بود...
امروزرفتم عیددیدنی.خونه یه زوج تقریباًنودساله.می خوام براتون به زبون محلی بگم که این خانم وآقای سالخورده باچه چیزائی ازمن وبقیه مهموناپذیرائی کردن.
١-خرش حلوا-٢-عسلی حلوا-٣-به دانه حلوا-٣-باقالاوا-۴-پلادانه حلوا-۵-آجیل محلی گیلان-۶-چائی لاهیجان...همه رالاغرترین "چالاکترین"وماهرترین دستهای عالم شخصاًآماده کرده است.خانم دکتر ف ...درخانه.
ازساعت نه صبح "همین جوریکریزآدمهاازپیروجوان ومیانسال آمدندبه دیدنشان.نه برای خوردن لذیذترین وزیباترین شیرینی های عمرشان"بلکه برای دیدن زوجی که بی نظیرنددرهمه چیز...و بالاترازهمه دردرک وفهم شرایط جوانترها"به ویژه فرزندانشان...سه فرزندی که بعدازدیپلم رفته اندآنطرف دنیابرای تحصیل وکاروزندگی...واین پدرومادرتحت هرشرایطی ازبچه هاحمایت کرده اند.حتی وقتی که آنها بدترین اشتباهات را مرتکب شده اند..
آقاوخانم دکتر ف راتقریباًبیشترمردم این شهرمی شناسندومن بیش ازچهل سال است که عاشقانه دوستشان دارم....می دانیدچرا؟؟فقط به این خاطرکه هروقت حالشان رامی پرسم "فقط یک جمله می شنوم:با توجه به سن وسالمان بسیارخوبیم....شکر.. درحالی که آنهاهم مثل همه سالمندان مشکلات جسمی خاص خودرادارنداما هرگزنق نمی زنند..ومراکه دوست دختربزرگشان هستم چنان درآغوش می گیرندکه ازبوی خوش مهربانی شان مست می شوم...امروزکه دیگرچه بگویم؟؟آقای دکتر ف کنارم نشسته بودومی گفت:این شیرینی رابخوربه جای دوست پدرسوخته ات که عاشقش هستم وخودش هم این رامی داند...وعاشق تو که هنوزحوصله ماراداری...
باهم رفتیم سراغ کامپیوتر که برای دخترش مشترکاًایمیل بفرستیم.ازتسلطی که این مردنودساله به کارباصفحه کلیدداشت خجالت کشیدم.و وقتی که ازآخرین کتاب موراکامی حرف میزد"می خواستم دوباره بغلش کنم وببوسمش.
دوساعتی که آنجابودم حتی یک لحظه اش به گله وشکایت ازروزگاروآه وناله های معمول نگذشت....آنقدرحرف تازه داشتندکه نشددستورحلوای محلی رابگیرم...ازخانه شان که بیرون می آمدم"استادخمامی زاده نودویک ساله هم آمده بودبه دیدارشان.راحت مراشناخت...همکلاسی دوره دبستان پدرم بود....گفت:سلام خانم دکتر..اینجاخانه مهربانی ست .ممکن نیست که من راهش رافراموش کنم .آمده ام که دستتان راببوسم.
پی نوشت:ماپنج شنبه های آخرهرماه یک انجمنی درخانه آنهاداریم که به طورداوطلبانه یک نفرپیرامون موضوعی که تحقیق کرده است به مدت یکساعت صحبت می کندوبه سوالات شنوندگان پاسخ می دهد...موضوع ازقبل مشخص می شود...مثل نقدوبررسی کتابهای روز..شعر..تاریخ ...-جدی نگیرید.فقط برای اینکه آلزایمربه تعویق بیفتد.-
دائی حمیدگفت:این کتابخانه کوچک هدیه تولدساراست.که همپای اوهرروزبزرگتر وبزرگترشود.گفت که ازکتابهای کانون شروع کرده ام.خودش بعدهاراه ادامه اش راپیدامی کند....توراکه مهمان هفت روزه خانه مان بودی به آغوش کشیدودرهردوگوش ت اذان گفت...دائی حمیدراکه می دانی!تنهامسلمان حوالی من است .که هنوزازاوقطع امیدنکرده ام...راست می گفت..راه ادامه اش راپیداکردی.به روش خاص خودت.کتابهایت اینجاست.پیش من جایشان امن است...مثل چشمهایم نگه می دارم شان.
لابه لای کتابهایک زادنامه هم بود.دائی حمیدگفت:این رابخوان ودرحاشیه اش چیزی بنویس که بعدهابخواند....نوشتم:آرزودارم که آزاد وشادزندگی کند.فقط همین...!!
هنوزنبودی که مردهمسایه درخیابان فریادمی زد:یاروسری...یاتوسری...دیگرنمی شناختمش....دائی حمیدلب می گزیدو می گفت:این قرارمان نبود...به خیابان اصلی که رسیدیم مردهمسایه تکثیرشده بود....توبگوهزارهزار...یاروسری یاتوسری...دائی حمیدمیانشان گم شد....من ترسیدم.ماترسیدیم.ماشقه شقه شدیم.
چقدرخام وساده بودم من!چه چیزکمی رابرایت آرزوکرده بودم...شادی وآزادی؟؟فقط همین؟؟دوکیمیابرای یک یار..ودراین دیار؟؟
می خواستم که جزراست نگوئی.می خواستم که زخم نزنی.می خواستم که زخم کمترببینی.می خواستم بخدا..امااینجاهمیشه حمام خون به راه بود.چشم چشم رانمی دیدواگرمی دیدکه نمی شناخت...کم آوردم ونتوانستم.
تازنده ام برآنم که هرزادروزت ازتو "ازهمه نسل توواززادنامه هایتان طلب بخشش کنم ....تولدت مبارک دلبندم.برگزیده باگزیرم.همه بهانه بودنم.عشقم.سارای م.
نشسته ایم اینجا.من وپدرت.گذشته هاراشخم می زنیم.می دانی آدمهاکه پیرمی شوندبیشترحرفهایشان ماضی بعیددارد.تازه شانس بیاورندکه حافظه شان خط خطی نشودوگرنه که دیگرواویلا.یک خاطره راصدبارمی گویندمثل باراول باآب وتاب وهیجان بسیار..
جشن تولدیکسالگی ت رامرورکردیم.چقدرپرت بودیم ازمرحله.یک قشون آدم رادعوت کرده بودیم .ازعمه وخاله ودائی بگیرتادوست وهمسایه وهمکاراداری.پیروجوان ونیمچه .بابچه وبی بچه....آنقدرحواسمان به پذیرائی بودکه به کل ازتوغافل شدیم ...نه انگارکه جشن توبود.تودلت می خواست برقصی!آخرشب که مهمانهارفتندترانشاندیم وسط میزنهارخوری.همه هدیه ها رادوروبرت چیدیم که عکس بگیریم تازه!مثل عروسکی که کوکش پرشده باشدشروع کردی به رقصیدن!چه شادی ناب وبی غشی!مات مانده بودیم.تازه فهمیدیم که چقدرقرتوی کمرت خشکیده!پدرت که همیشه منتظربهانه است"گفت:نه دیگرنمی شود.بایدیک بطری دیگربازکنم .
همه راعادت داده بودیم به جشن های تولدتو....ازیکماه پیش سراغش راازمامی گرفتندوخودشان رادعوت می کردند.آن جشن شش سالگی ت را که دیگرنگو.آن دسته سازوضربی رانمی دانم پدرت ازکجاگیرآورده بود!ازآنهمه آدم که روزهای جوانی مان دور وبرمان بودندحالادیگرخبری نیست.آن همکلاسی های کوچولوی خوشگلت رااین روزهابایددرفیس بوک بگردم وپیداکنم ....
نوجوان که شدی دیگرحساب کاردستمان آمده بود.همه چیزراآماده می کردیم برایتان ومی گذاشتیم که فقط خودتان باشید.بی بزرگترها.یک شب برای خودخودتان.به گمانم بزرگترهابهتراست زیاددور وبرجوانهانپلکند.این طوری همه چیزخیلی بهتروجاسنگین ترست.
یک ضرب المثل آلمانی هست که می گوید:وقتی که پیرشده اید"دیگروقت آن رسیده است که فقط هدیه بدهیدولبخندبزنید...
خیلی وقته که دیگه صبح روزجمعه رودوست ندارم.ماتوی این خونه صبح جمعه های خوبی داشتیم .یه میزسه نفره کوچولو بارومیزی های رنگ ووارنگ .نون بربری یاسنگگ تازه خشخاشی.چائی دم کشیده لب سوزلب دوز لبریز.پنیرلیقوان فرداعلاء واسه خودخودم وپنیرگچی بیمزه واسه یه زنبوری که اون وقتااینجابودودائم ویزویز می کرد.هلیم کاردرست محمودآقاکه ازساعت شش صبح ملت صف می کشن جلو مغازه ش.همه اینابه یه طرف...اصل قضیه اینجوری بودکه من عاشق قیافه کج ومعوج ووارفته این زنبوره بودم که دلش می خواست تالنگ ظهرجمعه بخوابه امانمی تونست ازهلیم بگذره...باچشمای نیمه بازنیمه بسته نشسته بودجلوی ماوهرچی که می پرسیدیم ازش "جوابش فقط یک کلمه بود..اوهوم....اون وقت صبح فقط باهلیمش بودمیلی......
این آقای صبح شوروخیلی دوست دارم.یه کاری کرده که روزی چندتاازاین زنبورعسل های بامزه روببینم بامماغهای بادکرده اول صبح....بعضیاشون خیلی زبلن !!یه جورای نامحسوسی تقلب کردن!عاشقشونم .بعضیا خیلی طفلکین !موبه مودستورات آقای صبح شورواجراکردن!تازه یه کمی هم سیرداغ قضیه روزیادش کردن!غشم براشون....
مخلص کلام اینکه:دست مریزادآقای صبح شو!ا گودرروجلا دادین!دلتون همیشه شادوسرتون همیشه سبز....
گفتم :آقای دکتر"من دیگرنمی توانم به این زندگی مشترک ادامه بدهم !همین.چرخی زدروی صندلی گردانش وگفت:لابدعلتش راهم نپرسم.هان؟گفتم:نه می گویم به شما.راستش ما دردودنیای متفاوت زندگی می کنیم !این آدمی راکه همسرمن است "دوست داشتم .امادرست نمی شناختمش!عجیب اهل معاشرت ورفت وآمداست. برای روزهای تعطیل ازقبل نقشه مهمانی دارد.موش هم که ازکنارخانه مابگذرد"دستش رامی گیردومی آوردبه خانه مان.خسته شده ام .حالا این ها همه هیچ .دوستانش رابپرسید که چه کسانی هستند.فقط اهل بخوروبپوش وبنوش.همه خانمها روی پیشانی شان یک کدشناسائی دارند که مربوط می شودبه شغل همسرانشان.خانم دکتر.خانم مهندس...این آخری که دیگربدجوری روی اعصاب من سمباده می کشد.خانم سرهنگ..حالابپرسیدازصحبتهایشان توی مهمانی ها....خانم سرهنگ دیشب ازمن پرسیده:شمابرنج که می خریدیک دفعه همه راباهم پاک می کنیدیا هردفعه کم کم ؟؟ای خداااامن دیگرنمی توانم...دوستان من اهل شعروشاعری هستند.کتاب می خوانند!فیلم های خوب می بینند.......دکترجان حوصله اش سرنرفته بودازدست من .این جورنشان می داد.یک جوری مراتماشا می کرد"انگارخیلی زیباباشم .خیلی آرام وعاشقانه...حتی گذاشت که برایش بگویم کدام نویسنده ایرانی رادیوانه واردوست دارم .کدام فیلسوف خارجی راباترجمه های ناقص فارسی وسوادیکشبه ام تاآخرخوانده ام ...این که چقدردلم می خواهدبا آدمهای کاردرست "آدم حسابی!معاشرت کنم .این که ابتذال داردهمین جوری ازسروکول زندگی مابالا میرودو اینکه حق من این نبود....حتی گذاشت که برایش ازسهراب وفروغ شعربخوانم وباورنمی کنید"نکنیداما نوشته های سه چارک دوزارخودم راهم برایش خواندم..._یادآوری این موضوع باعث می شودکه وزن کم کنم بخدا- خلاصه کنم که کارمابااین آقای دکتر به جلسه چهارم کشید.
کم مانده بود که عاشق آقای دکتربشوم!بسکه به من میدان می دادکه همه چنته نداشته ام رابریزم روی دایره.جلسه چهارم آقای دکترازمن یک تست هوش گرفت وهرگزهم نتیجه اش رانگفت...فقط آخرجلسه گفت که مرابه اتفاق همسرم دعوت کرده است به ویلایش درخزرشهر.گفت دلش می خواهدبه من فرصتی بدهدکه بعضی ازمرادهایم رادراین مهمانی ببینم .یک شاعربسیارمعروف.یک کارگردان شناخته شده.چندتاجوجه شاعرو تعدادی ازخوانندگان قبل ازانقلاب!!!
البته که اعتمادبه نفس لازم رابرای اقامت درویلای آقای دکترنداشتم. اما به اتفاق همسرم رفتیم به ویلای دوست وشریک مان درخزرشهر.ظهریک روز پنجشنبه در سال١٣۵۶.وسط جاده هراز "کنارقهوه خانه ای ایستاده بودیم که ماشین آقای دکترهم رسید.با چندسرنشین محبوب ومشهور....باورکردنی نبود.دیدن آنها درکنارهم ودرماشین آقای دکتر....وآنچه را که درویلای دکتردیدم "هنوزهم باورکردنی نیست....
آنجا ....همه قبله های آمال من سربه زیربودند...خیلی سربه زیر....دستی به گردن یارودستی به گردن وافورررررررررررررررازدیدن ما همه بستهائی که چسبانده بودندپرید.دلخورشدند.دکترگفت:نترسید.نترسید.ازخودمانندوزیرجلکی چشمکی برمن زد.
من وقت بدی رابرای ملاقات باآنها انتخاب کرده بودم .حق داشتند.آنهادرمتن زندگی خودبودندآنشب .آثارشان حاشیه های خوشگل شده زندگیشان بود....مابرگشتیم ومن برای همیشه با داستان مریدومرادی خداحافظی کردم .درراه تهران که بودم "دلم برای خانم سرهنگ تنگ شده بود.... ودلم همیشه برای دکترم تنگ می شود.
پی نوشت:همسرمربوطه اینجارانمی خواند. هیچ جارانمی خواند.همیشه به شوخی می گوید:توبخوان .بعدبرای من تعریف کن ...اگرهم روزی این طرفهاپیدایش شود "طوری نیست .ماباهم نداریم.
سالهاپیش به دوستی که درامریکاتحصیل می کردنوشتم که:اوضاع چطوراست ؟حسابی خوش می گذرد؟برایم نوشت که اینجاخبرخوش زیاداست اماهیچ ربطی به من ندارد.من اینجا فقط یه دانشجوی فقیرم ودرخوابگاه زندگی میکنم . هم اتاقی امریکائی دارم. شب های شنبه ویکشنبه این خانوم تشریف می برندبادوست پسرشان حال کنندومن بایدخفه بشوم تا مسئله های ریاضی ایشان راحل کنم وبا توضیح وتفسیربگذارم روی تختخوابشان.برایم نوشت که :ببین!مهم نیست که کجازندگی می کنی.برای زندگی دراین دنیابایداسباب مناسب همین دنیافراهم باشد. پول کافی لازم است وسرسوزنی هم عقل.باقی قضایاخودبه خودجورمی شود.....کلاهم راقاضی کردم پیش خودم ودیدم که هیچکدام ازاین سبب سازهای لعنتی رادرچنته ندارم وبی خیال رفتن شدم.
تابستان که شد"دوستم برای گذراندن تعطیلات به خانه آمده بود. من هنوزمجرد بودم.دوجاهم کارمی کردم وپس اندازکمی هم داشتم .گفت:کافی ست که فقط اراده کنی وبلیط هواپیما بخری.می توانی بامن بیائی .به همین سادگی.سال١٣۵٣بودآخر.
به مادرم گفتم که قصدرفتن دارم.سرسجاده نشسته بودو تسبیح می انداخت.بدون آنکه سربلندکندباهمان صدای همیشه آهسته غصه دارش گفت:تاوقتی که زنده ام بچه های من هیچ کجانمی روند.ملتفت شدی؟؟....تمام شد.ماندم.
ازاین بچه مثبت های خلمشنگ درخانواده مازیادپیدامی شود.آن سه تای دیگرازمن هم بدترند.اصلاًمن یک چیزی می گویم شمایک چیزی می شنوید.حال آدم اساساً بهم می خورداز دیدن چهارتابچه مثبت مطیع درکنارهم .نوبراست به خدا.
حالا سی وشش سال ازآن روزهامی گذرد.مادرک من درشرایطی ست که نمی تواند بدون کمک دیگران راه برود.غذابخورد.چه می گویم ؟حتی نمی تواند بدون کمک روی تختخوابش جابه جاشود.درشبانه روز چهارکلمه هم حرف نمی زنداما اقتدارش راهمچنان حفظ کرده است.کافی ست که لب ترکند"همه مان ماستهاراکیسه می کنیم.
عصرهاجای همه ماآنجاست.کنارتختخوابش.حتی اگرسنگ ازآسمان ببارد.جای هرچهارتای ماآنجاست.امروزحرف رفتن وماندن شد.گفتم :رخساره خانوم:خاطرشریفتان هست که یک کلام گفتیدونگذاشتید بروم؟؟مثل بچه هاخندیدوگفت:همین قدرعرضه داشتم که......راستی این خورشت فسنجان را تودرست کرده بودی دیروز؟خوشمزه بودخیلی...
من آنقدرپیرشده ام که مسئولیت خوب وبدزندگیم رابه عهده بگیرم.می دانم که بسیاری ازنشدن هاونداشته هایم به تنبلی هاوسستی هاو کم وکسری های شخصی ام برمی گردد .اما شرایط این سرزمین بسیاردوست داشتنی وبسیارهراس انگیزهم درناکامی های من وما بی تاثیرنبود.ما برای رسیدن به ساده ترین واولیه ترین نیازهایمان چه خطرها که نکردیم .اگر مجالی باشدروزی می نویسم که چه گذشت وچگونه گذشت.محض خندیدن هم که شده بدنمی شود.
از کهنسالی این وادادگی مبسوطی راکه بهمراه دارد خیلی دوست دارم .انگار آدمیزاد دست آخرشیرفهم می شود که آفا جان !بس است .دست ازسرخودت ودیگران بردار.بگذار جریان زندگی برای خودش یک کمی هوابخورد.طوری نمی شود. هی سعی نکن که درشت هایش راسواکنی برای خودت .درهم است .سواکردنی نیست.البته اگرشانس بیاوری ویک سکوی پرتاب ناقابلی ازاول داشته باشی "شایدکمی اوضاع بهتربشودبرایت وگرنه به هیچ کجای این عالم هم نیست که چه برسرتومی آید.اصلاً تاوقتی که جوانی توهم زده ای که محورعالمی.نیستی بخدا.اما این دنیاخیلی دلش می خواهدکه تواین راباورکنی تابه ریشت بخندد. به هرترفندی متوسل می شود.حزب "دسته "آرمان "ایدئولوژی.حب وطن..که تواین راباورکنی وتنها سرمایه ات را" جوانی نابت را بگیردونم پس ندهد.
شایدبعدها درباره من بگویندکه:ازجائی درصفردرجه آغازکرد.شروع نسبتاًخوبی داشت .اما برای رسیدن به رویاهایش به اندازه کافی جدی نبود.دراوج جوانیش تلخ شده بود.
حسابرس ارشدسازمان مابود.نه.بدشروع کردم.بهتره بگم که جلال سازمان مابود.اگه بتونم فقط به یکی از ویژگی هاش اشاره کنم "حساب کارمیاددستتون که چی میخوام بگم .جلال تنهاکسی بودکه پنجسال باهاش کارکردم وهمه چیزازش یادگرفتم "اما یه جورائی انگارکه من بلدکار بودم واون کارآموز.نه تنهامن که همه بچه هاعاشقش بودن.
بچه آبادان بود.چندسالی رفته بودامریکابرای ادامه تحصیل.نتونسته بودبمونه اونجا.به زبان وادبیات فارسی تسلط بی نظیری داشت وعاشق ایران بود.شاید اغراق نباشه که بگم ماهرهفته اززبون جلال وازلابه لای حرفاش بایه کتاب جدیدآشنا می شدیم اما اون استادآموزش غیرمستقیم بود.اجازه نمی دادکه کم مایگی مون به چشم بیاد.
تامدتها نمی دونستیم که مجرده یا متاهل.ماهرروز همه مون توی یه سالن بزرگ نهارمی خوردیم .هنوز انقلاب نشده بود. نهاراز موبی دیک میومد.مجانی!جلال هرروز یه چندتا ساندویچ کره خرمامی آورد واسه ساعت ده صبح برای همه بچه های بخش مون.
یه روز وسط مراسم همیشگی ساعت ده صبح" یکی ازبچه پرروهامون پرسید:راستی جلال! تو ازدواج کردی یامجردی هنوز؟ ؟؟ اتاق ساکت شد..جلال گفت:این شتریه که درخونه همه درخواب بیندپنبه دانه!!! بلندخندید.
چندروزبعد سر ساعت ده یه خانم غریبه ای وارد اتاق شدویه راست رفت سرمیز جلال.صورتش رو بوسید.جلال گفت:خانمی! اینم بچه های من که ازشون هرشب برات می گم....
فقط خدامی دونه که مابا اون ساندویچ های نصفه تودستامون ودهن های وامونده بیچاره مون چقدر بدبودیم اون روز.بس که اون خانوم زیبانبود اصن! بس که با جلال ما جوردر نمی اومد.بس که مابچه بودیم وبازی بلدنبودیم.مافقط عین یه گله خرساکت بودیم وسق می زدیم.اتاقمون به طرزدلخراشی ساکت بود.اما بازهم جلال مث همیشه منجی مابود.شروع کردبه خوندن یه ترانه محلی وگفت که امروز سالگردازدواج ماست .واسه نهارمنتظرمن نباشین ...می خوایم بریم بیرون...رفتن.
صبح روزبعد اتاق ماتماشائی بود.همه تندوتندو سربه زیرکارمی کردن.جلال که رسید همه باهم گفتیم :سلام.هیچکس به چشماش نگاه نمی کرد.
ساعت ده اون روز تماشائی تربود.جلال یه پاکت پرساندویچ های مختلف آورده بودبرامون.هنوز ساکت مونده بودیم که گفت: من ومریم قبل ازازدواج توافق کردیم که هیچ وقت بچه دارنشیم . من بااضافه کردن یه موجود انسانی برروی این زمین میانه خوبی ندارم.مریم هم همین طوروبرای این که هیچ راه برگشتی باقی نمونه من قبول کردم که یه عمل جراحی روم انجام بشه.اماشایدتاچندسال دیگه یک یادوتابچه بی سرپرست رو به فرزندی قبول کنیم....مریم متخصص بیماری های اعصاب وروانه...ماباهمیم...وتاحالا فقط تونستیم یادبگیریم که ازهر زیبائی "زیباتری هست وازهر پولداری"پولدارتری ...
ماهرروز ازفروغ جلال روشن می شدیم که انقلاب شد....جلال بهائی بود.اخراج شد.ماعین یه گله خرساکت ماندیم .باساندویچ های نصفه توی دستامون.
می خوام آماده بشم که برم محل کارم.دوش می گیرم .صورتم روتوآینه نگاه می کنم .نه رنگی به رخسارمونده ونه فروغی درچشم.یادحرفهای دلگرم کننده مادرم می افتم که وقتی می خواستم برم مدرسه بهم می گفت:انگاری همیشه خداتوچشات سرمه کشیدن....سرمه هاجای دوری نرفتن.الان توی چشای دختره جاشون امنه .دلم آرووم میشه ..لباس می پوشم.هنوز بعدسی سال گاهی وقتا روسری یا مقنعه روفراموش می کنم .می دونم باورنمی کنیدولی راسته بخدا..تاتوی راه پله ها میرم ودوباره برمی گردم.زیرلبی غرمی زنم .آخه کجای این تن سالخورده دیدن داره وبایدکه پوشونده بشه؟؟اصن مقنعه واسه یه صورت پیریه جورطنزموقعیته که هرآدم معقولی رومی خندونه .شایدم بغض آدمو می ترکونه. هردفه که می خوام این دم کنی لعنتی روروی سرم میزون کنم "انگاری یه مردی بهم می گه:مادرجان! شمارونگفتن "راحت باش شما..
لی لی همسایه شاه بودوهمکلاسی ما.نه اینکه دروغ ودونگی توکارباشه .نه. خونه شون توی کوچه باغهای خنک اون بالابود.نزدیک کاخ.باباش تیمساربود.اماهمش که این نبود.لی لی یه جورعجیبی خوشگل بود.بچه هامیگفتن مامانش ازبختیاری هاست.
ازدخترای کلاس فقط ساسان بودکه می تونست تایه جاهائی بالی لی رقابت کنه.ساسان مث ماحسابداری می خونداماهمه می دونستن که اون یه خلبان واقعیه.ازوقتی که مجله زن روزبا ساسان مصاحبه کرده بود وعکسشوگذاشته بودروی جلد دیگه این دوتاهمیشه باهم بودن.ساسان توی مصاحبه ش گفته بودکه ازرانندگی توی خیابونای تهران بیشترمی ترسه تاازرانندگی توآسمونا. گفته بودکه ازاسم پسرونه ش خیلی خوشش میاد.ساسان همیشه کت وشلوارمی پوشید.
دانشکده ما توخیابون شاهرضا درست روبه روی دانشگاه تهران بود.کنارساختمون مایه اغذیه فروشی باحالی بودکه پسرا وسط دوتاکلاس می رفتن اونجا ووقتی که برمی گشتن یه بوی عجیب غریبی می اومد.مخلوطی ازبوی کالباس والکل وادوکلن مردونه.
نزدیک امتحانات که می شدمن ومینوباهم درس می خوندیم .مینومث من شهرستانی بود.فارسی روبالهجه غلیظ آذری حرف می زد.بهش می گفتن کرم کتاب.اما توی سالن بسکتبال هیشکی حریفش نمی شد.مینو می تونست دیوان حافظ رودرست بخونه اماازبین شعرای قدیمی ازهمه بیشتربه خواجه ومولاناگیرمی داد.وردزبونش بودکه بخونه:ماآبروی فگروگناعت نمی بریم...ق نمی تونست بگه اصن.مرده ی لهجه ش بودم.می گفت:بازنمیدونم کدوم صلاح الدین یادش رفته بوده مایه تیله روردکنه که خواجه این شعرروگفته!نه توروخدافگرچه آبروئی داره آخه؟؟؟مینومشتری پروپاقرص حسینیه ارشادبود.اون اواخرگیرداده بودبه سعدی.میگفت این بابارسماً....بازبوده !!می گفت:حرف من نیست که !خب وردارخودت بخون!
توکتابخونه سرمون به حل تمرین گرم بود که لی لی توی اون شنل دوروی معرکه ش سررسید....بچه هافردابیاین خونه ما! باهم درس بخونیم.اینم آدرس وتلفن.مطمئن بودکه نه توکارمانیست....رفت.به مینونگاه نمی کردم.می دونستم که نمیاد. اما من ازخدام بودکه توی یه چیزی ازلی لی بهترباشم .یعنی یه جا باشه که من بگم.اون گوش کنه.مینوگفت:من نمی آم بچه .توهم نرو.اینالگمه مانیستن.
من رفتم.یه خانم عبوس میانسال ودوتاسگ مشگی براق اومدن پیشوازمن.مامان لی لی روتاعصری که اونجابودم ندیدم.ساسان ودوتادیگه ازبچه ها هم بودن.حدسم درست بود.اونا می خواستن اشکالات درسی شون رو رفع کنن .درس ومشقم بدنبود. حسابی کلافه شده بودم.لی لی گفت:بچه ها! باچاتانو گا چطورین؟؟ ا
چاتانوگا تقریباً بهترین تریارستوران اون موقع بود.توی پهلوی بالا.الان خرابش کردن گمونم .تا بیان حاضربشن که بریم یه نیم ساعتی طول کشید.من بهترین لباسم همون بودکه پوشیده بودم .یه شلوارجین با یه بلوزیقه اسکی زرد ویه پوستین فهوه ای که ازصنایع دستی خریده بودم .دوتا گیس بافته م ازکلاه کاموائی زده بودبیرون .با این دوتادندون خرگوشیم هم که همه عمربلای جونم شدگمونم حسابی شکل دلقکای سیرک بودم.
منوی تریاعجیب غریب بود.بشقاب چاتانوگا سفارش دادم.آوردن.به قاعده خوراک یه خرس بود.بستنی ومیوه وآت وآشغا لای دیگه. از شانس نامرادم توی بشقابم یه آدامس جویده بود.لای بستنیا.دستپاچه شدم.گفتم اه این دیگه چیه...کسی به من توجهی نکرد.یعنی اونا باهم بودن.خیلی حرف داشتن واسه هم ...یادمینو بودم همش.به گمونم نصف اون فلسفه بافی هاش رو همونجافهمیدم....هرم اجتماعی واین جور حرفا..
اوضاع مملکت که داشت به هم می ریخت.لی لی وساسان غیبشون زد.مینوهم.
درست سه هفته پیش یعنی سی وخرده ای سال بعداز اون روزا داشتم این شبکه های ماهواره ای رو بالا پائین می کردم.رسیدم به سیمای آزادی.یه سالن چندهزارنفری رونشون می داد.مراسم ادای سوگندبودواسه اعضای سازمان مجاهدین....همین جورکه زل زده بودم به صفحه تلویزیون ...خدای من!این مینوبود.مینوی خودم.جان دلم.نفردهم یه صف دراز خانمها....دستش روگذاشته بودروی قران...گفت:من مینو اصگری...مجاهدلم یرتبوا...حاضر...حاضر...حاضر..
همون مینوی اون وقتابود.هنوزم ق نمی تونست بگه.درست مث من پیرشده بود.می خواستم ازتوشیشه تلویزیون دست کنم بیارمش بیرون .می خواستم بگم لامصب!باخودت چیکارکردی؟؟ اما بغض چندنسل امانم روبریده بود.....وقتی قسم خوردهمه مردابراش دست زدن ...بسکه پیرشده بودمینو.



