پشت دریک اطلاعیه چسبانده اند:اتاق اساتید به طبقه بالا انتقال یافت. کهیر می زنم بلافاصله.هم ازاین کلمه غلط وغلط انداز اساتید وهم اینکه بیست تاپله دیگر مانده تایک اتاق گرم و کثیف که ساعت دیواری اش همیشه خدا روی شش وبیست وپنج دقیقه یک کلام ایستاده و بیدی نیست که ازباد زمان بلرزد. چای کهنه دم تازه جوش توی قوری بندزده و قندان پراز حبه قندهای ریززرد که معلوم نیست باکدام دست کبره بسته حمام ندیده ای "دست وپا شده اند برای اساتید اعظم. روزنامه دوهفته قبل روی میز پخش وپلاست.تیتر درشت صفحه اولش "کشف میدانهای جدید نفت وگاز در.....می توانم دراین لحظه آدم بکشم. سخت تشنه ام ...زیرمیز کفشهای خاک گرفته همکارجوانم که ریاضی راخوب درس می دهد بادهان باز تلخند می زند.... باهمه آدمها ووسائل این اتاق لب دریا هستم وهمه چیز را می شورم .می شورم.می شورم...دورمی شوم .دورمی شوم.خیلی خیلی دور. یک جای دیگر.یک جای خنک ..آن سوی مرزها..
ظهر است. توخیال کن ظهرتابستان. اینجا یک موسسه غیرانتفاعی دولتی ست درمرکزاستان. کلاسهای شان پنکه سقفی دارد .یادگار عهد عتیق. لق می زندبالای سرمان .می چرخد وباهوای شرجی اینجا لاس می زند. تشنه ام. می خندند بچه ها...به جای کلمه تجهیزات " گفته ام:آب...پسرک شیرین من تند می دود بیرون. با دوتا لیوان یک بارمصرف و یک بطری کوچک آب معدنی خنک زود برمی گردد. نفس نفس می زند. کاش می شد پیشانی جوانش را ببوسم....
یک دانه ژلوفن ناقابل انداخته ام بالاو دارم به خطائی که درخلقت ما رخ داده فکرمی کنم .چه می شد اگر یک کمی ازمحتویات ژلوفن یاهر فن دیگری خودبه خود درخون ما ساری وجاری بود؟ شرط می بندم که اگربود "دنیاجای بهتری می شد. آدمیزاد خوب است همیشه یک کمی شنگول باشد .این جوری می تواندخودش را دوست داشته باشد و گاهی حتی می تواند دست ازسرخودش بردارد. می تواند ویران نشود وقتی که سرراست ترین حرف هایش را باورنمی کنند و زل می زنند توی چشم آدم که جاپای دروغ را پیدا کنند...
یک لیست بلندبالائی دارم از آدمهای نازنینی که درسشان را خوانده اند ولی بیکارند.گاهی می شودکه برایشان جائی راپیدا کنم اما "کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما" هرروز این لیست ته کیفم بالا بلندترمی شود. همه جابامن است .توی کیفم وتوی سرم. امروز یکی شان رادیدم ومهمانش شدم که برساندم به خانه.مسافرکشی می کند.گفت که دلم نمی خواست مرااین جوری ببینید ولی حالا که دیگردیدید .مهم نیست. شماهم که کاری نکردید برای من..هنوز ژلوفن نخورده بودم. گوشهایم زیرمقنعه داغ شدند. یک خطائی رخ داده است درخلقت ما. خیلی خشک خشک خلق شده ایم.این جوری آدم دیگرنمی تواند .یعنی ازیک سنی به بعد دیگر نمی تواند. باز جوانی اگر بود "می شد .جوانی خوب چیزی است .فریب های خودش رادارد. هنوز آدمیزاد زور می زند که خیر سرش آباد کند.درست کند. بعد که می رسد ته خط "یک جورهائی بور می شود.-همان خیط سابق خودمان- خرفهم می شودکه : برو بخواب بابا........
فرداشب مهمان زوج جوانی هستیم که دوازده سال پیش ازدواج کرده اند .به فاصله یک نیمکت ازهم می نشستند وبرای هم شاخ وشانه می کشیدند سردرس ومشق .اوضاع کارو بارشان خوب است . روکش زندگی شان دل همه را می برد. دوازده سال پیش که بی تاب هم بودند.اما این روزها..به گمانم یک چیزی "یک چیزخیلی خیلی مهمی "آن وسط ها گم شده باشد.بچه را نمی گویم .دارند. کار وخانه وماشین و...دارند. اما یک چیزی کم است آن وسط. چیزی پریده است.مثل اثر معجزه آسای ژلوفنی که خورده بودم.
می دانم چشمت که به خانه اش بیفتد" گریبانت ترمی شود.
برادرکم " باران گیلان را می بری به خانه خدا یاشرح رنج وعاشقی هزارساله ات را؟ خوش به حال او که تاب می خورد درنگاه عاشق تو. که میزبان تو است. که هرگوشه خانه اش رانشان تو می دهد فردا .می دانم " ازآنجا که توراخوب می شناسم ونه او را ...
گفتم: برای میزبانت "ازخودت "ازسردرد کهنه سی ساله ات چیزی بگو.گفتم:گله کن. می دانم که دردلت به من خندیدی." لاف عشق وگله ازیار زهی لاف گزاف"
مادر راکه بوسیدی برای خداحافظی "سختت شد. خیلی سختت شد.می دانم. آهندلی کردم.تورابوسیدم وزارنزدم.ازگریبانت بوی خوشی نشست درجانم.تنددویدی بیرون وسیگارت را آتش زدی. صدایت زدم...بهش بگو! آتیه گفت: برای همه چیز متشکرم. دم شما گرم...تلخ خندیدی..درپیچ کوچه گم شدی...
" عنوان: کتاب سفرنامه حج ازجلال آل احمد"
گفت:اسمش رو گذاشتم "یوتاب"
گفتم:یوتاب؟
گفت: به معنی درخشنده و بی مانند..نام یکی ازسرداران زن ایرانی.خواهر"آریو برزن" سردار شجاع ایران درارتش شاهنشاهی داریوش سوم که دربرابر سپاه اسکندر جنگید..
گفتم:چه اسم زیبائی برای یک دختر ایرانی! وخجالت کشیدم که تاحالا حتی یه بارهم این اسم رو نشنیده بودم.
گفت:یک ماه تمام برای گرفتن شناسنامه ش دوندگی کردم.بااین اسم مشکل داشتند.گفتند:نمی شه. گفتم:بایدبشه. به همه جای دنیانامه می نویسم وشکایت می کنم ازدستتون. نمی دونم چی شد که کوتاه اومدن.
گفتم:باور می کنم ویاد گردنکشی های معروفش در دانشگاه افتادم که به دردسرش می انداخت همیشه...
گفت: دلم می خواد یه کاری براتون انجام بدم. خودتون بگین چه کاری باشه که بیشتردوست داشته باشین.
گفتم: یه روز که می خوای حمومش کنی منو خبرکن که بیام خونه تون واجازه بده که خودم حمومش کنم. این کارروخیلی دوست دارم._ جدی نگفتم . روی این کاررو ندارم اصلاَ...
گفت: یه روزسختی درحق من مادری کردید. حالا می خوام بگم که یوتاب رونوه خودتون بدونین. هروقت که بخواهید..
من بچه هارو نرم وآرووم حموم می کنم...تمام راه را تا خانه لبخند می زدم.
دکترمیم گفت:اولین باری که یه امریکائی نره خربا اون موتوسیکلت گنده ش اومد درخونه مون و خواست که بادخترم بره سینما"به خانم گفتم:دیگه کم کم جمع کن برگردیم ایران!بعدازسی سال..بعله خانوم ..من نمی تونستم تحمل کنم.می دونین؟من خودم ختم همه مادر..روزگارم...پسره قلچماق عوضی اونجاواساده بروبرنیگام می کنه ومی پرسه :آیلر آماده س.؟قراره بریم سینما...بهش گفتم بره ردکارش تاپلیس خبرنکردم.همین.بعدش به خانم گفتم :دیگه وقتشه برگردیم ایران.اینجااراین خبرانیست خداروشکر! این شدکه پسرهاروهمونجاگذاشتیم "دارن موسیقی می خونن.دختره روورداشتیم وبرگشتیم اینجا.واسه پسرها که طوری نیست .نگران نیستم.این ضرب المثل هست که میگه:صدتومن بده که پسرت یه شب هم بیرون نخوابه.این غلطه.به جای پسربایدبنویسن دختر..
مادرست وسط سالهای جنگ باعراق بودیم .معلق میان وضعیت قرمزووضعیت سفید.تهران بوی کافورمی داد اماازنفس های دکترمیم بوی توتون خوب وشکلات خارجی می پیچیدتوی اتاق.مانده بودیم معطل که دکترمیم رامثل قهرمان فیلمهای هندی دوست داشته باشیم یانه...امابه گمانم دوستش داشتیم.چون که مثل خودماگیرکرده بود توی یک وضعیت بلاتکلیفی...یک جورهائی نمی توانست تکلیف خودش رابااین جریان ناموس وبی ناموسی یک سره کند.البته یک روزی که سردماغ بود برای مان گفت که خودش جوانی بسیارسرشاری راتجربه کرده اما صدهزارمرتبه شکرکه همه دوست دخترهای سابقش خارجی بوده اند.وخارجی که حساب نیست .هست؟واینکه نهایتاً با یک دخترایرانی پدرمادردار ازدواج کرده ودقیقاًسه تابچه به ثبت رسانده که باسندبرابراست.
جنگ که تمام شد من برگشتم به ولایت خودمان ونشدکه هرروزقصه های شیرین دکترمیم راگوش کنم وچقدرحیف شد.دکترمیم فهمید باصدتومان که هیچ "باصددلارهم نمی تواندهمه شبهای خداآیلرعزیزش رادرخانه بخواباند ونهایت کاری که ازدستش برمی آیدشایداین باشد که کفش های گشادتری بپوشدتامیخچه ها بیشترازاین آزارش ندهند ویک کاردیگری هم هست که اینجامی تواندبکند.اینکه هرروز برودشرکت .وتوی همان اتاق برای همکارانش اندرفوایدناموس وناموس پرستی قصه بگوید وبقیه راموعظه کندکه مواظب نوامیس خودشان باشند.سفت وسخت که ازدستشان چیزی لیزنخورد.
آیلرراچندوقت پیش درفیس بوک پیداکردم وودکترمیم راهم که مثل من پیرشده.خیلی دلم خواست که برایش بنویسم :دکترجان !راستی! چرافقط شبهاحساب است درفسق وفجور؟روزها شیطان می رودبهشت؟؟ ویک سوال دیگر...رطب خورده منع رطب چون کند؟
یاردبیرستانی من رفت...رفیق چهل ساله ام...
(ویولن زن روی بام) فیلمی که بااو دیده بودم"سه بار دریک روز...آنجائی که مردی می رقصید ومی گفت:اعتقادات...اعتقادات..آنجا راخیلی دوست داشت.
ما آن روزهاوقت زیادی داشتیم .پول کمی " ودریغ ازیک سرسوزن عقل..
آن راکه زیادداشتیم تندتندخرجش کردیم.آن راکه کم داشتیم هرگز نیافتیم وهنوزدریغ ازیک سرسوزن عقل...
عنوان این وبلاگ "یادگارروزهای خوشی است که باهم داشتیم.نداربودیم باهم .می دانی نداریعنی چه؟مهین می دانست....
یاردبیرستانی من رفت....
صبح روزپنج شنبه"17فروردین 91"ساعت8:30
هوای بهاری محشری ست.چیزی حدود45 نفر گوش تاگوش نشسته اند.دارم برایشان می گویم که اگرپیمانکار برنده مناقصه شوداما حاضربه عقدقراردادباکارفرمانباشد"چه خاکی به سرش می شود.بچه هادارندتندتند نوت برمی دارند.عادت به خواندن کتاب ندارند.کاری نمی شودکرد.عادت گاهی درداست .گاهی هم درمان...به سرم می زندکه برایشان بگویم :بچه هاامروز " روزتولدمن است.اصلاًبی خیال درس امروز.برویم باهم یک قهوه ای چیزی بخوریم.دارم سبک سنگین می کنم باخودم که تلفن همراه زنگ می خورد.-بله من نمی توانم تلفن راخاموش نگه دارم"هرلحظه ممکن است احضارشوم.- صفحه تلفن رانگاه می کنم .مریم است.پرستار شب پدرومادرم. می گویدکه شیفت کارش تمام شده اماپرستار روزکارهنوزنیامده .خواهش می کنم که یک ساعت صبرکندتاببینم چه گلی به سربگیرم.باشرکت خدماتی تماس می گیرم ویک جوری موضوع راحل وفصل می کنم.برمی گردم سرکلاس.
ساعت 10صبح است .کلاس دوم شروع می شود.مشغول حل تمرین هستم.ماژیک مخصوص وایت بردقلابی ست.بوی تندزننده ای نشسته ته حلقم.دوباره این تلفن لعنتی زنگ می زند. صفحه رانگا ه می کنم وقلبم جاکن می شود. برادریکی اربهترین دوستان دوره دبیرستانم است که زنگ می زند.به جای سلام زارمی زند.دوستم سخت بیماراست .یکسالی می شودکه سکته مغزی زده وحالا تازه فهمیده اندکه سرطان خون هم دارد.برادرش زارمی زند:اگه میشه خودت روبرسون "
ساعت11صبح است.بیمارستان رازی هستم .یک بیمارستان دولتی مثلاً جنرال درمرکزاستان.اوضاع اینجارانمی توانم وصف کنم. خودشان می گویند:بیمارستان صحرائی.حتی جابرای ایستادن من نیست.صحرای محشردقیقاًباید چنین جائی باشد.آی .سی.یو. جاندارد.دوست من گوشه یک راهرو روی تخت افتاده" تب شدیدی دارد.هذیان می گوید.دقیقاً به ده نفرزنگ می زنم تایک جائی رادربیمارستان خصوصی گلسارپیداکنم. به من قول می دهندکه تانیمه شب یک تخت خالی پیداشود وپذیرش بدهند.
ساعت 2بعدازظهر است.به خانه می رسم. زنده باد فضای مجازی...ساراوهمه بچه های هرگزندیده ام برای من پست وپیام گذاشته اند: تولدت مبارک مامان آتی...:*مردخانه شاکی ست...کاش امروزکاردیگری نداشتی..می توانستیم برای شام برویم بیرون...نمی توانم.همیشه بامن کاردارند..همیشه.
ساعت4بعدازظهر: منزل مادرم هستم.پرستارروزکارشان هنوزدوهفته نشده قهرکرده ودیگرنمی آید.خواهرکوچکم خیلی آرام و درکمال احترام به ایشان تذکرداده که نظافت شخصی را رعایت کندو زودزود حمام کند.-خفه بودیم ازبوی تنش- و به مذاق این خانم جوان خوش نیامده انگار...همین راکم داشتیم فقط.
ساعت 1:30نیمه شب:با خواهش والتماس دوستم رامنتقل کرده ایم به بیمارستان گلسار .بخش آی.سی.یو.
ساعت2 نیمه شب: برای فردانهارمهمان داریم.قوم شوهرکه شوخی بردارنیست.هست؟خورشت فسنجان دارد برای خودش آرام وبیصدا روغن می اندازد.به قول سارا150 تاشکرکه ماهی پاک شده وبادمجان تنوری آماده دارم.میرزاقاسمی وبرانی درست می کنم .میزنهارفرداراازهمین الان می چینم.بازهم 150تای دیگه شکرکه خانه کاملاًتمیزاست.فقط بایدظرفهای آجیل وشیرینی راپرکنم.یادم می افتدکه نهاروشام نخورده ام.یک ساندویچ مشتی برای خودم ردیف می کنم.همانجاتوی آشپزخانه می نشینم وسعی می کنم که ساندویچ بغض دارالویه را به نیش بکشم...
ساعت 4نیمه شب: به اینجابرمی گردم.بچه هایم نوشته اند:تولدت مبارک مامان آتی-*
ماامروز درخانه مان یک ضیافت دونفره پیرانه سری داشتیم برای خودمان.صبح زودرفتم بازارماهی فروشها. باورتان بشودکه ماهی های ماده بازارراگذاشته بودندروی سرشان.دریغ ازیکدانه ماهی نر.-محض خاطر اطلاع رسانی عرض می کنم که ماهی سفیدنر گوشت خوشمزه تری دارد وعلاوه برآن شیرین روده توی شکم ماهی نربه سرمی برد.-هرخرت وپرتی که خریدم یک بارشنیدم که:خانم تی کیف پوله بپا..دوزد فراوانا بوسته...عادت نداشتم به شنیدن این حرفها.بازار ما ازقدیم وندیم هم مرکزخریدمان بودهم مکانی برای زندگی"شادی وخنده وکل کل فروشنده بامشتری.بوی تندماهی شوروماهی دودی..زنان ومردان روستائی که ازبندرانزلی می آیندوازلاهیجان ولنگرودورامسر..توی بساط شان نان ونارنج وپرتقال تازه چین.همانها که حرف نمی زنند.دادمی زنند.جارمی زنند...تازه ماهی..اشبل ماهی...تورب اوشین..تره اوچین..مااین طرفهادزدنداشتیم اصلاً..مردم ما روزی شان رااززمین ودریا می گرفتندبه قدرکفایت...برنج وچای و مرغ وخروسهایمان و دریائی که گاهی صیداست وگاهی صیاد..ماکه نام بهترین میدان بندرانزلی مان راگذاشته ایم :میدان مالا..کم کم داشت آن روی بداخلاقم بالا می آمدکه یادم افتادامروزدرخانه مان یک ضیافت بی مهمان داریم..یادم آمدکه برای مردخانه مان نعنای تازه بخرم برای نوشیدنی های معرکه ای که درست می کند.وچوچاق برای زیتون پرورده...یک امروزرانمی خواهم به چیزبدی فکرکنم.پرونده های روی میزبماندبرای فردا...همیشه پرونده هائی هست که بایدبه موقع بازوبسته شوند.
آخرین جلسه نیمسال تحصیلی ست.مثل همیشه تندوتند مسئله هاراحل می کنم وآنقدرتوضیح می دهم که جانم بالابیاید.سرتاپایم سفیدوگچی ست.دهانم خشک است وته حلقم طعم خاک نم کشیده می دهد.همه چیز برای من کاملاً عادی ست همانجاهستم که همیشه.طبقه دوم کلاس 207.فقط نمی دانم که چرادخترهای کلاس نیستند.هیچ کدامشان.نمی پرسم که چرا.انگارکه هیچوقت نبوده اند.
پسرها خسته وکلافه اند.یکی شان که ردیف جلو می نشیندهمیشه وموهای زیبائی دارد.بلوطی وبلند .موهایش را ازپشت می بافد وزیریک عرق چین قهوه ای توربافت قایم می کند.اسمش شادمان است وچشمهای تورادارد.یک جورسبزکم رنگ که به خاکستری می زندگاهی.جسارت پسرهائی راداردکه می دانند زنی سخت دوستشان دارد".می گوید:دیگربس است خانم.کمی حرف بزنیدبرایمان...
صندلی رابرمی دارم ازپشت تریبون .می گذارم کف زمین روبروی شان ومقنعه ام رابرمی دارم.جوانم هنوزوزیبا....موهایم پرپشت وبلنداست ....ازمادرانگی می گویم!ازسختی هایش"ازسرخوشی هایش"ازعاشقی یکطرفه اش.ازپاپس نکشیدن های ش. برای پسرها!می گویم وگریه می کنم .پسرها هیچ تعجب نمی کنند.به چشمهای شادمان خیره می شوم وگریه می کنم.ازتصوراینکه حرفهای مرادرست نفهمیده باشندکلافه می شوم .انگارکه بخواهم حل تمرین را توضیح بدهم "چندبارتکرارمی کنم:مثل یک عاشقی..مثل یک گرفتاری شیرین.. ..جتی اگرقتل عمدکرده باشید...حتی اگر..صدای اذان صبح می آید..الله واکبر..این ندارادوست دارم "حتی اگرهمه جهان انکارش کنند...
هنوزهم شبهالازم دارم که خودم رابایک رویای شیرین بخوابونم .همین جوری مثل بچه آدم خوابم نمی بره.اهل قرصیدن هم نیستم .این فرآیندبه خواب رفتن برای من یه جوربازی خوشاینده که به مرورزمان یادگرفتم .بچه که بودم متن همه خیالبافی های شبانه م یه خونه شکلاتی بود که یه مادربزرگ چاق وچله سفیدرو باچشمهای آبی اونجا زندگی می کردوفقط منو ازبین نوه هاش انتخاب کرده بودکه باهاش زندگی کنم.اونجاپرازخوراکی های خوشمزه ای بودکه هرگزجیره بندی نمی شدند.من می تونستم دست درازکنم وهرچقدرکه بخوام شکلات بردارم.زمستونهاکه برف می بارید داخل کلبه شکلاتی مون یه بخاری هیزمی تاصبح می سوخت واصلاً لازم نبودکه باجوراب بخوابم.بغل ننه گلی م عطرگل یاس می داد...من خوشبخت بودم...
یه روزی رسیدکه از کلبه ننه گلی زدم بیرون ورفتم شهر.شهرآرزوهام تهران بود.-حتی خیالبافی هام سقف کوتاهی داشت- توی رویاهای شبانه م همه چیزبین همه تقسیم شده بود. همه خانواده ها حداکثردوتابچه داشتن.من هم فقط یه برادربزرگترداشتم که بهترین رفیقم بود.من خوب درس می خوندم اماپدرم اصراری نداشت که حتماًشاگرداول کلاس باشم. گاهی هم می خندید وهرگز هرگزقهرنمی کرد.ماهرکداممان یک اتاق جداگانه داشتیم ومادرم همیشه بیمارنبود.ماپادشاه نداشتیم و خودمارکس رئیس جمهورمان بود.من توی کنکوردانشگاه تهران قبول شده بودم... خوشبخت بودم
کی بودکه گفت:رفتم ازپله دنیابالا؟یاگفت:رفتم ازپله رویابالا؟ من واقعاًازپله رویابالا رفتم.این بار توی رویاهای شبانه م دختربیست ساله ای بودکه می تونست به راحتی دوردنیابچرخه واسه خودش وهیچ نگران سن ازدواج واین حرفهانباشه.مادرش هرازگاهی بهش نمی گفت که داره دیرمی شه.می تونست هرچندبارکه لازم باشه هیجان اولین ملاقات روتجربه کنه وباآدمهای جدیدی آشنابشه.می تونست دم لای تله ازدواج نده.اینجوری ازاحترامش پیش خانواده وفامیل چیزی کم نمی شد.می تونست آنقدرهمین جوری زندگی کنه تاروزی که وقتش رسیده باشه...
به پله های میانی که رسیدم " ساختن رویای شبانگاهی دیگه کارساده ای نبود.واقعیت روزهاآنقدر زشت وتلخ بودند که خواب شبهاراهم آشفته کنند"امامن ازرونرفتم.وقتی که قرارباشه حداقل تاشش یاهشت ساعت آینده رودرازبه درازبیفتم وهیچ نقشی درخوب وبداین دنیانداشته باشم - به جزتولیدگاز البته- چرابرای همین مدت ازاین جهان وهرچه دراوهست مرخصی ساعتی نگیرم؟؟ امارنگ رویاهای این دوره اززندگی م خاکستری شدند. همه چیز همان بودکه واقعاًبود واین من بودم که صبوروساکت تماشامی کردم وشیرفهمم شده بودکه یابامصالح این دنیاچیزبه دردبخورتری نمی شه ساخت ویا اینکه بامایه جورشوخی ناموسی بعمل آمده وجای عجیب غریبی ازدنیا پائین افتادیم.
این روزها -یعنی سرپیری بازهم شبهارویامی سازم واسه خودم.گفتم که فقط اینجوری خوابم می بره.توی رویاهام یه عالمه بچه هست.من اونارو حموم می کنم .-این کارروخیلی خوب بلدم- یه جائی هستم که همه چی رنگ ووارنگه- جوونها زیادغرنمی زنن. هنوزحوصله دارن که بچه داربشن. بااولین مشکلی که پیش میادازپانمی افتن .به معنای واقعی بچه پرروئن وزودجانمی زنن. بزرگترها یه کم بیشترآدم حسابی اند.یعنی اینکه رواعصاب جوونا اسکی نمیرن ویه ذره فقط یه ذره بیشترمیفهمن.-من هم دارم تمرین می کنم -توی رویاهام گاهی خودم روادب می کنم .به خودم می گم :ای که پنجاه رفت ودرخوابی..آدم شو دیگه..نمی بینی داره ازدستت می کشه..هی ورندارخودت روسیب نوروزی کن وسط زندگیشون....علی الخصوص که کم پول هم هستی..یارشاطرکه نیستی بارخاطرنباش اقلاً..راستی سیب نوروزی گفتم ..فرداصبح موقع تحویل سال نگیرین بخوابین تالنگ ظهر...اگرهم دلتون خواست بخوابین تالنگ ظهر...سال نومبارک بچه ها....
همین الان بهترین وقت نوشتن است.اینجاراچندنفری می خوانند.تعدادشان کم است.می دانم.برای همان چندنفرکه هنوزهستندمی نویسم.هفده فروردین 91که بیاید59ساله می شوم.فکرش راهم نمی کردم که تااینجادوام بیاورم.چه پوست کلفتی!! به گمانم طول عمردرخانواده ماارثی باشد.ازژنتیک چیززیادی نمی دانم اما همین الان پدر92ساله ومادر85ساله ام می توانند نمونه های آماری جالبی باشندبرای این مدعا.هردودرکمال سلامت عقل.پدرم امروزمی گفت:روزنامه همشهری رانخریدی برای من؟شماره مخصوص نوروزی اش 1000صفحه است.چرانخریدی؟ دندانهای مصنوعی اش رادرآورده بودکه مسواک بزند.صورتش مثل یک پسربچه لجبازبودکه میان یک مهمانی شلوغ سراغ توپ فوتبالش بگردد.
برای این زندگی هرگزقواعدمعروف هزینه-فایده رادنبال نکرده ام.به مذاق من جوردرنمی آید.برای همه آدمهای زندگیم "باهرنسبت دوریانزدیک هرکاری که دربضاعت ناچیزمن بودانجام داده ام.فقط دراین صورت است که درحالت تعادل قرارمی گیرم.می بینیدکه اینجاهم اول به خودم فکرکرده ام! بسیاری وقتهابه من گفته اندکه این روش درست نیست.اینکه من یک ازپیش باخته مادرزادم.من می شنوم ومی گذرم وبه این فکرمی کنم که ما"همه ما آدمها چقدربیچاره ایم.واینکه مرگ آبروئی برای این زندگی نگذاشته است.که اگرجاودانگی درکاربود قاعده هزینه -فایده را طلاکوب می کردم ومی گذاشتم بالای طاقچه که هرروزصبح ازرویش بخوانم .که یادم نرود.
مردخانه مان یک چیزراخیلی خوب بلد است: این نیزبگذرد .دم راغنیمت است.همین الان بادوتا سیب زمینی "یک مشت قارچ "دوتاگوجه فرنگی و تخم مرغ یک املت مشتی ردیف کرده است.صدای آوازش ازآشپزخانه می آید.خداکندکه همه جاراروغن مالی نکرده باشد.همین امروز خانه تکانی راتمام کرده ام.همه جابرق می زند.کناردستش سینی مزه همیشه به راه است .که اگرنباشدهم خودش روبه راه می کند.برانی بادمجان سوسیس بندری باسس خردل وصدالبته ترشی مامان دوز هفتابیجار. ازساعت شش بعدازظهرهم بایک سعی معصومانه تمام ساقی های شهررا به ستوه آورده که اصل کاری رافراهم کند وهمین پیش پای شما موفق شده است وبادمبش گردوست که می شکند.
من اینجا نشسته ام وبه این فکرمی کنم که برای ماندن درکنارهم چقدرراه آمده ایم.ازکنارچه میزان خطاهای ریزودرشت هم ردشده ایم .گذشته ایم.می ارزد؟نمی ارزد؟مسئله این نیست.ماپشیمان نیستیم.قاعده هزینه -فایده پیش ماآبروئی ندارد.جاودانگی افسانه است وهیچ موجودانسانی کامل نیست.
بایدبروم تاهمین الان سه بارمراصدازده است برای شام .ازهمانجا دادمی زند:توکه فایده نداری برای من .جای ساراخای.کجائی بزبچه بابا؟
ژی نوشت:عنوان راازنوشته های لی لی عزیزم برداشته ام.اصل جمله این است:این زندگی رابه اینجارسانده ام .کسی نمی خواهد؟
زندگی گاهی بازی های عجیبی دارد.آدمی مثل من که ازحساب وکتاب بیزاراست می شودحسابداروحسابرس ودست آخرمعلم حسابداری که نصف بیشترعمرش راپای تخته می گذراندوازساعت هشت صبح که چشم ودهان به زوربازمی شودمدام بایدبشماردوجمع کندوتفریق کندوهمه چیزراترازکندوسودوزیان فلان کمپانی فرضی راحساب کندوازنهایت بیزاری به خودش بپیچدودرست چهل سال باشدکه به یک فراربزرگ فکرکند.یک سفربه دوردنیابایک چمدان سبک "چندتاکتاب نخوانده کمی پول ودردآرتروزهردوزانو.می شود؟.چرانشود؟فقط به همین خیال زنده مانده است.
هنوز یزدوکاشان وهمدان خودمان راهم ندیده ام.ازهمین جاشروع می کنم .سفرکه می کنم دوست ندارم مهمان کسی باشم .پس این همه مسافرخانه ومهمان پذیروهتل را برای چه ساخته اند؟آویزان کسی نمی شوم.
باخدازیادحرف می زنم .پشیمان شده که کمی ازصبرش رابه ایوب بخشیده است .برای سروکله زدن بامن به کارش می آمد.یک جورمحکمی قانعش کرده ام که حتی برای یک لحظه هم مراوبال گردن احدالناسی نکند.به من قول قطعی داده است که دراین یک مورد حرفم راگوش کند.ازآویزان شدن به هرشکل وشمایلی که باشدبیزارم .این رادیگر خودش خوب خوب می داند.
جانم برایتان بگوید. ازایران گردی که خسته شدم یک سرمی روم هندوستان.آنجاخیلی کاردارم .اول بایدبروم تاج محل.بایدببینم که این شاه جهان چه مردمردستانی بوده که برای معشوقه اش آنجاراساخته.چه زنهای خوشبختی بوده اند دراین دنیا! یکی برایشان کوه میتراشید ویکی هم برایشان تاج محل می ساخت..ازآسیا همین کافی ست.برای بقیه سفرم نقشه های عجیب وغریبی دارم که نمی خواهم لوبرود.امانقطه پایانش رامی گویم .یک بهارشیرین وسبزدرفلورانس محبوب من.همان جاکه همه مردهای جوانش روبرتو هستند ومایلندکه تورا درشهربگردانند وبرای این کارشان یک شرط دارند. توبایدزن جوان تنهائی باشی ولبخندت شیرین باشد...
بایدباآدمهای همسن وسالم حرف بزنم.ازخودمان .ازبچه هایمان .ازآرزوهائی که داشتیم.ازکتابهائی که خواندیم .ازکتابهائی که خریدیم ونخواندیم.ازفوایدنشمردن روزهاوماهها وسالها.ازخوبی داشتن یک رویا..هرچه که باشد...ازآرزوی دیدن چشمهای سبزجوانش وقتی که می خندد ....ازرویا..ازرویا..
می دانم .بامن دوست می شوند.من به آنهامی گویم که حسابدارم اماحساب هیچ چیزراندارم.پاکبازی کسب وکارمن است. یک اشتباهی پیش آمده است.یک جای کارمی لنگد.ترازنمی شود.من نمی دانم که درکشوی آشپزخانه ام دقیقاًچنددست قاشق وچنگال دارم اما هرروزآشپزی می کنم .نمی دانم که ازحقوق این ماه چقدرش راتاالان خرج کرده ام اما می دانم که به کسی بدهکارنیستم.سازوکاربازارپول وبازارسرمایه رامی شناسم .چون همین اراجیف رادرس می دهم امابرای خریدکفش ولباس نمی توانم نصف شهررابگردم .نه حالاکه ازنفس افتاده ام.همان وقت هم که جوان وچالاک بودم همین بود...مخلص کلام این که مامردم طبقه متوسط شهری آنهم درمقیاس این مملکت که هرده کوره ای کلان شهر است خودمان رازیادبه دردسرشمردن یک قران ودوزارنیندازیم به گمانم راحت ترزندگی کنیم...همان پاکبازی راعشق است.چیززیادی برای جابه جاشدن وجودندارد.
برف می بارد.تندتند .انگارکه باعجله وهمین جورسرپائی بخواهدکه کارش راتمام کندوهمه چیزرابپوشاند. این محله راگربه هاوگنجشکهاباهم فتح کرده اند.مال خودشان است .هرکاری که دلشان بخواهدمی کنند.همین حالا رسیده اندبه پارکینگ خلوت وخالی.می دانندکه چه وقت نیازدارندبه اینکه همدیگرراگرم کنندونگران هیچ تشریفات ومجوزی نباشند.باهم خوشند....خیلی ساده وعریان .مثل وقتی که گرسنه رسیده باشندبه کیسه ته مانده ماهی ها.چشمهایشان.آخ که چشمهایشان انگارکه به کسرثانیه هزارسال نوری لذت را لاجرعه سرمی کشند.
ازدور می آمدند.مست مست بودند.پنج مرد بالابلند مست ..ازدل درد نای پاکشیدن نداشتم.چشمهای شش ساله ترس خورده ام رابستم وخداراصدازدم.همانجاکناردستم بودآن روزها. ودستهای زمخت وبزرگ پدرم که هراس مرافهمیدوگفت:این هابه تو کاری ندارند.شنیدم که مردها به پدرم سلام گفتند..کبلائی کیجا ونوچه هایش بودند ..این شهرشبها درتصرف شان بود.امابه گمانم کودک آزاری هنوز خیابانی نبود....خانه طبیب دوخیابان بالاتربود...
فردا تعطیلی آقا؟ گاهی به من می گویدآقا !!باپرستارش سخت به هم زده است.ازمن می خواهدکه امروز بروم خانه شان وحمامش کنم!حق دارد آن عزیزدل من که اززمان متنفرباشد.خلاصه دوحالت که بیشترنیست .یازود ریق رحمت راسرمی کشی ویااینکه می مانی واین روزهارامی بینی...من؟من یادپرستارفیلم اصغرآقای فرهادی می افتم وقتی که قرارمی شودپدر دیگری راحمام کند..می دانم که لازم نیست زنگ بزنم وفتوای شرعی بگیرم! اما ازتصوراین که تانیمساعت دیگرباید مردی راحمام کنم که شبی تاریک نوچه های کبلائی کیجا برایش کلاه ازسربرداشتند....زیر دوش می شود آرام وبی صدا زاربزنم...می روم.
زنگ زدکه زودتربیاخونه.برای شام مهمون داریم .داشتم واسه بابام جوجه کباب بادمی زدم.ساعت شش عصرجمعه .یادجولی اندروزافتادم :شش تاونصفی مهمون...اینکه ترسی ندارد...خب بسته های مرغ وگوشت که یخزده س ومیوه های توی یخچال هم که تابه تا..ازهرکدوم دوسه تا...مث برق گرفته ها یک ساعت بعدش بابسته های خرید درمرکزثقل جهان بودم.پای اجاقی که یه عمره داره بدون اداواطوار وقروقنبیله معجزه می کنه.یعنی حرف نداره این اجاق.چه قهرهائی رو که آشتی نداده باشه خوبه؟.چه بهانه هائی روکه بی بهانه نکرده باشه خوبه؟.مهمون خونده نخونده فرقی نداره واسش.خودی ونخودی نمی شناسه.اشاره کنی ظرف سه سوت همه چی ردیفه.فقط دروغ نگم یه عیبی که داره اینه که دائم برمی گرده به گذشته.یادش میادکه چه مهمونی های هفت دولتی روبرگزارکرده به طمع این که گواهی ایزو 2012بگیره امادریغ ازیه دونه مهرباسمه ای اداره استاندارد وطنی که بخوره روپیشونی ش.
باگردترین وکوچکترین دهان دوساله دنیا غذامی خورد.دورلبهاش رومی لیسیدوازلذت دماغش رومی خاروند.حاضربودم به خاطرش ازهمه جای دنیاغایب باشم و فقط نگاهش کنم.
سرم روبردم توگریبانش..بوی شیروشمعدانی می داد...به مادرش گفتم:می شه اجازه بدی پیرهنش رو بزنم بالا؟خندید.پهلوی سفید برفی ش روبوسیدم.دنبال یه نشونه می گشتم .یه خال روی پهلوی راستش.نبود....
مثل بزاخفش همان جاایستادم وگذاشتم که برای من موعظه کند.می توانستم مثل قهرمان فیلم های فردین دوتاسیلی آبداربزنم درگوشش.یکی ازراست یکی ازچپ.جوری که مثل اعلامیه بچسبدبه دیوار.بعدکت مشکی گشادم رابیاندازم روی کولم وباپوزخندبگویم که:چی فک کردی واس خودت داش؟درسته که مایه تیله توبساطمون نیس.اینم درسته که بچه غربتی هسیم.امادزدی مزدی تومراممون نیس.ملتفتی؟زت زیاد...راسی ببین نفله..ماخودمون اینقده پول تو بانک ملی هس...چی فک کردی واس خودت؟هرچی پول زیرتشک ننه ت بود ورداشتی آوردی اینجاتوکشومیزت که ماروامتحان کنی؟
گریه نکردم نه.اماهمان جاایستادم.سه سال همانجاکارکردم.وقتی که آن موسسه راترک می کردم بیست ویک سالم بودودیگردرشرایطی بودم که هرموسسه حسابرسی دیگری مرامی خواست. تلخی امتحان مسخره آن روزبرای همیشه ته ته گلویم هست.من هزاربارازخودم پرسیدم:تو همان جاایستادی وگذاشتی که برایت صغری کبری ببافد؟که عذرخواهی کند؟.توکه ممکن است هزارجورپدرسوخته باشی امامی دانی که دزدنیستی...درسالهای بعدازآن روزهمکار مشاوروشریک کاری همان مردی شدم که دیگرخیالش ازدزدنبودن من راحت بودواز بخشیده شدنش نه...حافظ اینجارااشتباه کرده است که می گوید:کاربدمصلحت آنست که مطلق نکنیم.حافظ هست که هست....فکربدمصلحت آنست که مطلق نکنیم...فکربدکه به سراغت آمدشروع می کنی به تله گذاری وامتحان واین آغازویرانی رابطه است....الفاتحهههههههه
می توانم آنقدرراه بروم که ازنفس بیفتم .این روزهاتمام کوچه پسکوچه های شهررا گشته ام.مه غلیظ صبحگاهی هم که باشددیگربساط عیش جورجوراست.چشم چشم رانمی بیندواین آخرخوشبختی ست.هوای مه آلود این روزها عشق من است. هم حال وهمپالکی من است..همه چیزرا می پوشاند.دوست دارم همه چیزپوشیده بماند.کسی ازمن چیزی نپرسد.این جمله مسخره حال شماچطوره وپشت بندش خانواده چطورن می تواندکاری کندکه آدم بکشم.خب وقتی که آدمیزاد درمحله پچگی هایش تنهاوبی هدف راه می رود درست درلحظه ای که رسیده به ساختمان دادگستری همانجا که ازپدرش کتک خورده که چرابه جای بلوزودامن "بلوزوشلوارپوشیده ...یه کاره جلوآدم سبزمی شویدکه چه بشود؟ازمن می پرسیدهروقت زن تنهاوپابه سنی رادیدیدکه تندتندراه می رودوزیرلب برای خودش زمزمه می کند بگذارید دراین چراگاه یک دل سیربرای خودش بچرد. حال خودش راهم درست نمی داند چه برسدبه حال خانواده اش.نگران ادب وآداب هم نباشید.ادب مگرنگه داشتن حد نیست؟حدومرز همه چیز؟حدزدن وخوردن.حدحیاووقاحت. حدحریم شخصی دیگران...این که بعدازهرحال واحوالپرسی یک راست برویم سراغ زندگی شخصی وخصوصی افرادو رهایشان نکنیم تاخیال مان راحت شودکه طرف ازخودمابیچاره تروگرفتارتراست مرض مزمن جامعه ای ست که ناکام است وهرچقدرهم که زوربزندنمی تواندمهربان باشد.یادم می آیدکه وقتی دخترم سه چهارساله شد هرجنبنده ای که به من می رسید سراغ بچه دوم رامی گرفت .دیدم باورشان نمی شودکه بچه دوم نمی خواهیم این شدکه یک راه حل عالی پیداکردم.به همه می گفتم یک مشکل جسمی پیش آمده که دیگربچه دارنمی شویم.بسیارخوشحال وراضی شدندوخلاص.
مایلی کهن دررسانه های ورزشی:...اگه واسه همه دائی ه واسه من خاله س
علی دائی دررسانه های ورزشی:...آخروعاقبت خونه نشینی باعث شده که این آقافرق خاله ودائی رو تشخیص نده...
شما می توانیدازمیان پاسخهای زیر یک گزینه راانتخاب نموده وبه شماره200090 پیامک بزنید.
1-خاله من اگه ...داشت الان دائیم بود.
2-دائی م باخاله م هیچ فرقی ندارن .چون که همین پیش پای شما آقایون اومدن وبند وبساط دائیمون رو کشیدن اساسی ...پس دیگه چه فرقی می کنه؟
3-خر رو اصولا به ..ش می شناسن .واسه همین دائیمون ازخاله مون خیلی خرتره.
4-دشمنان قسم خورده ماقصددارند که با ایجاد شک وشبهه وتهاجم فرهنگ قاطری کاری کنن که مافرق خاله ودائی روتشخیص ندیم .لذاازهمه برادران عرزشی دعوت می شودکه ضمن اعلام برائت وانزجار کلی ازحالا هرچی تااطلاع ثانوی خاله هاشون روازکلیه عرصه هاومیادین جمع وجورنموده ونگذارندکه باخاله های این گونه افرادمعلوم الحال قاطی پاطی شوند.
شمامی دونیدمشکل ازکجاست؟دقیق وسرراست بپرسم بهتره.مشکل رفتاری من ازکجاست؟چراهرروزبه تعدادکسانی که ازمن دلخورمیشن اضافه میشه؟نمونه ش همین خانم همسایه مون.زنگ زده که می خوادمنو ببینه .چهارروز منتظرش موندم نیومد.دیشب دوباره زنگ زده که تانیمساعت دیگه میادخونه مون.برای پذیرائی آماده شدم .بایکساعت تاخیربالاخره تشریف فرماشدن.گفت که برای این ساختمون خوبه که آسانسوربذاریم ولازمه که من بااین جریان موافق باشم تابتونم ریش سفیدی کنم ونظرموافق همسایه هارو بگیرم اما ازجریان این ملاقات چیزی بهشون نگم!گفتم :ولی من بااصل این جریان مخالفم .چون که اگه آسانسوربذاریم حداقل دوتاجای پارک ماشین روازدست می دیم .گذشته ازاین همسایه هامون این روزاوضع مالی خوبی ندارن .حتی واسه حق شارژ ماهانه کلی بدهکارن.شروع کردبه اصراروالتماس.. می دونین ؟وقتی یه کسی بیخودی اصراروالتماس می کنه من کم کم بدنم داغ می شه ویه خشم عجیبی میادسراغم که به سختی مهارش می کنم .این جوروقتایاکلاًلال میشم یااینکه همون حرف قبلیم روباتوضیح واضحات تکرارمی کنم .دیشب هم کلافه شدم .ساکت شدم.افاقه نکرد.تکرارکردم نشد.مث یه بیل مکانیکی پذیرائی کردم ازش....دلخورشد.رفت.غصه خوردم.خیلی غصه خوردم.امروزصبح تو کوچه بهش سلام کردم .جواب نداد...غصه خوردم.سرمیزنهارازآقای همسرپرسیدم :چرا وقتی که همه اهالی این ساختمون بااین جریان مخالفن فقط من چوب دوسرنجس شدم؟می گه تو بلدنیستی ساندویچ درست کنی !اما من استاداین کارم .امروز اازتو ناامیدشده اومده سراغ من .من چیکارکردم .هیچ چی..همون حرفهای تورو زرورق پیچیدم لای نون وعده وعیدگذاشتم .بالبخندتحویلش دادم .کلی هم تشکرکرد.اصلاکم مونده بودبپره ماچم کنه.اخرش هم گفت :اصن ازاولش هم بایدمی آمدم پیش شما...
1- من برگشتم به اینجا...چون که بسیارتنهاوخسته ام.نه خیال کنی که حرفی برای گفتن دارم .اگراز سرتصادف گذارت به این طرفهاافتادخیلی زود می گذاری ومی روی..یادم نیست کجاخوانده بودم که آدمهانمی دانند که هروقت خواستندمی توانندبگذارند وبروند.....اما یادم هست که خیلی ترسیده بودم...
2-لازم نبود که آنقدراخم کنی خانم...ندیدی دخترکوچکی که روبه رویت ایستاده چقدرخجالتی ست؟حتی نفهمیدی که روزپیش با نخ خیاطی مادرش دندانهای خرگوشی شیری ش راکشیده ونگذاشته که کسی کمکش کند؟؟ ندیدی که پیراهن پشمی صورتی به صندل سفیدتابستانی ش هیچ ربطی ندارد؟این را که لابد دیدی که آن جوراخم کرده بودی.حتم دارم که آقای عکاس ازتو باهوشتربود چون که عکس راجوری کادربندی کرده که فرازاخم تو به فرود بیچارگی دخترک بدجورگیرکرده وباد دارد شادمانی اولین جایزه عمرش را می برد...
3-خانم...من امروز مهنازرادیدم.باورنمی کنیدکه درست بعدازپنجاه ویک سال وشش ماه ادم بتواند یک همکلاسی سال اول دبستانش رادریک نگاه بشناسد؟ بخداراست می گویم.آمده بودمسجد صفی برای مراسم ترحیم مادریک دوست مشترک.واردکه شد درهمان نگاه اول شناختمش.مهنازیادتان هست؟اذیت نکنیددیگر.شک ندارم که تاآخرعمرتان مهنازرایادتان مانده باشد.سوگلی مدرسه.همان که نهارآن روزجشن ازخانه شان طبق کش شد.همان که چشمهای همه راهمیشه خدابه دنبال خودش می کشید.هنوزهم همان جورخرامان خرامان راه می رفت.بسکه همیشه خدازمین زیرپایش همواربود.هنوزهم درآستانه شصت سالگی زیبابود.می دانیدچرا؟زیادبه دردسرنیفتاده بوداین مدت.لازم نبودکه برای به دست آوردن هرچیزصبرایوب داشته باشد.کافی بودکه فقط دست درازکند.همین .لازم نبودکه برای به آغوش کشیده شدن هیشه خیلی خوب وسربه راه باشد.کافی بودکه فقط کمی نازکند....راستی خانم آن طرفها چه خبر؟خبری هست؟نیست؟من که هنوز درحیرانی مانده ام.به امثال من میگویند:آویزان ها... همان مصداق خسرالدنیاوالاخره..فقط قربان آن دستتان اگرزحمتی نیست به اوس کریم ازقول من بگوئیدکه اگرممکن است سراین قطره چکان بخت مارا یک کمی دستکاری کند.اگرقبول نکرد بفرمائیدکه:پس تکلیف این مع العسریسرا چه می شود؟؟آهان. برای مانبود؟ببخشید.عزت زیاد.
بابای هلن آکاردئون می زد.همیشه که نه.وقتی که شراب مست می شدومی خندید.آکاردئون قرمزش رومث بچه ش می گرفت توبغلش .می پریدبالای میز آشپزخونه.می زد ومی خوند.نمی فهمیدم چی می خونه .ولی مهم نبود.می دونستم که خوشحاله ومارودوست داره.....خانوم کوچیک!ضعیفی خیلی!یه کم شاراب بخوربابام جان...خب شاراب نمی خوری"لابدمامانت گفته که نخوری. آماگوشت که می تونی بخوری..اصرارداشت که گوشتهای توبشقابم روتموم کنم ....توبایدمث لنا ته بشقابت رودربیاری...بابای هلن یه مهاجرروس بود.یه مهندس کارکشته که واسه یه شرکت آلمانی کارمی کرد.چندسالی می شدکه اومده بودن رشت.واسه یه پروژه عمرانی بزرگ .هلن همکلاسی من بود.مادرهلن فرانسوی بود.همون موقع اوناروترک کرده بود.رفته بودوطنش
هلن می گفت:خودم اینجاروانتخاب کردم .بابابام خوش می گذره.فقط یه مشکل کوچیک باهاش دارم.دوست داره به من بگه لنا..من این اسم رودوست ندارم.
ازکنارقنادی آذربانی که ردمی شدم "بوی وانیل بیچاره م می کرد.هوس لیس زدن به یه بستنی قیفی...هلن پشت سرم بود.دادمی زد...هی ..منم .بستنی خریدم برات...ازاون چشمای آبی که می خندیدخجالت می کشیدم که دستش روردکنم اماخانم والده سفارش دوقبضه فرموده بودن که توخیابون هیچ چی نخورم .هلن خیلی خوب می فهمید.قهرنمی کرد. بااون فارسی کج وکوله ش می گفت:آها!مشکل خانوادگی؟!! خودم می خورم.من ازقهرمی ترسیدم .پدرم قهاربی نظیری بود...هست..هرکسی روکه می خواست داغون کنه"یه مدتی نادیده ش می گرفت._دراین موردمادرم گزینه اولش بود_خونه جهنم می شد.من دلم نمی خواست برگردم خونه مون.اونجاهیچکس آوازنمی خوند.سازنمی زد.وردزبون بابام یه شعری بودکه می گفت:برش کم محلی تیزترازشمشیراست.من ازاین شعرمتنفرم.هنوزهم بعدازاین همه سال اگه کسی بخوادمنوبیچاره کنه کافیه که باهام قهرکنه..
خونه شون ته یه باغ بزرگ "سه تااتاق ویه آشپرخونه شلوغ داشت.بوها..بوها..بوی کالباس دودی..بوی خمره های شراب..بوی پن چیک تازه...شادی ومهربانی ناب...وپدری که می گفت:خانوم کوچیک!شماقشنگی!آما چرانمی ری سلمونی بابام جان! به مامانت بگو:دخترخوب نیست سبیلوباشه! الان وقتشه که شماهمه تون یه دوست پسرداشته باشین!!ماهیجده سال مون بود.اینجا ایران بود. سال 49بود.شهرمون کوچیک بود...ماشکل این حرفانبودیم اصن..پدرم می گفت:توخیابون که راه می ری"جوری اخم کن که کسی به خودش اجازه نده مزاحم بشه..._اندازه اخم روسرمشق می داد._من نمی خواستم بابام قهرکنه"ازروی سرمشقش هزاربارمی نوشتم .جاش خیلی زودنشست روی پیشونیم.
باهلن خوش بودم.باهم درس می خوندیم .ریاضی ش عالی بود.ادبیات فارسی وانشاءش افتضاح .کمک من بود.کمکش بودم.اما عمرسرخوشی های من همیشه خیلی کوتاهه.انگاریه کسی هست که دائم حواسش به منه ومی گه:خب دیگه بس ته.بروته صف!! روزبه هلن روازمن گرفت..بیست ودوساله .خطاط.نقاش..نوازنده گیتار..من خط خوردم.رفتم توی حاشیه....هلن عاشقش شده بود.
توی شلوغی های ایران "من هلن روگم کردم. اماخیلی قبل ازاون روزا روزبه خودش روگم وگورکرده بود.مادرروزبه گفته بود:این دخترارمنی لنگ درازکالباس خورچی فکرکرده باخودش؟؟مگه من می ذارم؟؟مادرروزبه دبیربود!!می گم که :ماشکل این حرفانبودیم اصن...الان رونمی دونم ولی اون موقع پسرای ماکه می رفتن اینوراونور "پدراشون بالبخند کجکی می گفتن:پسرمارفته که پرچم اسلام روتوسرزمین کفاربکاره!!اماوقت زن گرفتنش که شدخودمون می دونیم که چه جوری براش آستین بزنیم بالا!!الان رونمی دونم...نمی دونم؟؟
نه که اینجارشت بوده وتوپایتخت یه جوردیگه ای بوده .نه والله...اونجاهم که رفتیم بسکه جوک رشتی ساخته بودن واسه بیغیرتی مردای ما باورشون شده بود...هرمردی که ازراه می رسیدقبل ا زسلام وعلیک وچائی خوردن "می خواست پسرخاله مون بشه...پیش پیش حکم افتادگی ماروگرفته بود.ما یادبابامون می افتادیم که بیادفک ایناروبیاره پائین..خلاصه که زکی!! این حوزه روابط انسانی اینجاخیلی پیچیده س..یاظرفش خیلی تنگه "یامظروفش خیلی گشاده...یامن دیگه خیلی پیرشدم همه قوه بنیه م افتاده توچونه م..ببخشیدتوروخدا..اماعلت داره که این سیاه مشق رونوشتم.چندروزه که یه پدرومادر آشنائی می خوان ازمن پرس وجوکنن درموردیه دختری که خوب می شناسمش .قبلاً معلمش بودم والان دوست وهمکارمه.همه حرفشون اینه:آیااین دخترخانم قبلاًدوست پسری داشته؟؟این همه اون چیزیه که می خوان درموردعروس احتمالی آینده شون بدونن!! ای خداااااااااااا



